امام خمینی در پنج حوزه معرفت سیاسی

سید علی قادری

 

 

 

«و ضرب اللَّه مثلاً قريةً كانت آمنةً مطمئنةً يأتيها رزقها رغداً من كل مكان فكفرت بأنعم اللَّه فأذاقها اللَّه لباسَ الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون»[1]

 

معرفت سياسي مجموعه‏اي از باورهاي ذهني است كه پنج حوزه قابل تفكيك دارد. مي‏خواهيم ببينيم حضرت امام (ره) در كداميك از اين حوزه‏ها تبلور بيشتري دارند.

 

اين پنج حوزه عبارت است از:

1 - حوزه علم سياست‏

2 - حوزه حوادث سياسي‏

3 - حوزه تحليل سياسي‏

4 - حوزه آراي سياسي‏

5 - حوزه انديشه سياسي‏

 

1 - حوزه اول يعني حوزه علم سياست، مجموعه‏اي است از تئوري‏ها، فرضيه‏ها و قضايايي كه قابليت اثبات و ابطال دارند و اثبات و ابطال آنها به روش‏هاي علمي ممكن مي‏شود. در اين حوزه غالباً دانشگاهها پيش قدم هستند، تئوري ارايه مي‏دهند و فرضيه‏هايي را مورد بررسي قرار داده، اثبات يا نقد مي‏كنند. تفاوت علم سياست با ديگر علوم انساني در موضوع است. از اهم موضوعات علم سياست كه هم اكنون تا يگانه موضوع، خود را مطرح كرده، قدرت مي‏باشد. بعضي‏ها كه شايد اكثريت را شامل مي‏شود؛ در قبال اين سؤال كه علم سياست چيست؟ مي‏گويند: علم قدرت كه البته اين تعريف از موضوع سياست، خالي از ايراد نيست. اولين ايراد آن اين‏كه اين هماني (تتولوژيك) است. اگر علم سياست بمعناي علم قدرت باشد، پس قدرت و سياست هر دو به يك معنا خواهد بود. بهر حال در علم سياست، فرضيه‏ها و نظريه‏ها در باب چگونگي كسب قدرت، نحوه توزيع آن در جامعه و رفتار شناسي زمامداران، احزاب و گروه‏هايي كه به قدرت ميل مي‏كنند، مورد بحث و بررسي قرار مي‏گيرد و اين بحث‏ها ظاهراً مستقل از اعتقادات و باورهاي مذهبي و مكتبي تعقيب مي‏شود. در حقيقت ادعاي دانشمندان علوم سياسي يا به تعبير دقيق‏تر عالمان علم سياست اين است كه داور درستي و نادرستي يك نظريه علمي در باب موضوعات سياسي، علم است و نه اعتقاد و ملاك‏ها و محك‏ها، متدولوژي‏ها هستند نه ايدئولوژي‏ها.

 

دانش سياسي با ديگر علوم انساني در روش متفاوت است؛ اما تفاوت آنها ماهوي نيست ولي با علوم دقيقه اين تفاوت ماهوي را دارد كه قضاياي علوم دقيقه غالباً به نحو كلي صادق است ولي قضاياي علوم سياسي يا علم سياست از نوع قضاياي مسوره و مهمله است؛ مثلاً در دانش هندسه، مجموع زواياي هر مثلثي در همه جا 180 درجه است و اين قضيه هميشه به نحو كلي صادق مي‏باشد ولي در علم سياست، اين قضيه كه «همه حكومت‏ها به دوام مي‏انديشند و به حفظ و بسط قدرت ميل مي‏كنند مگر آن‏كه احزاب آنها را تعديل كنند» بلافاصله حكومت حضرت امير (ع) كه از بسط قدرت، به توسعه عدالت رو مي‏كند اين قضيه را از كليت خارج مي‏سازد و در دايره يك قضيه مسوّره جاي مي‏دهد. ولي به روش استقرا، تئوري ميل به بسط قدرت به نحو يك قضيه مسوّره همچنان قابل اثبات خواهد بود.

 

با چنين توضيح مختصري از علم سياست، اگر سؤال شود: فرضيه‏ها و كشفيات علمي حضرت امام (ره) در موضوعات علم سياست چيست؟ پاسخ روشن آن اين است كه در حال حاضر هيچ. چرا كه معظم‏له به اين معنا عالم علم سياست نبودند. يعني اگر از ايشان دعوت مي‏شد كه تئوري‏هاي علم سياست را براي دوره‏هاي دكترا و فوق ليسانس و كارشناسي تدريس كنند، حتي اگر فرصت داشتند نمي‏پذيرفتند و مي‏فرمودند كه در اين رشته، تخصصي ندارم، همچنان كه اگر قرار بود فيزيك و شيمي يا اقتصاد تدريس كنند، باز هم همين را مي‏فرمودند. اگر به كتابهايي كه در باب تئوري‏هاي روابط بين‏الملل نگاشته شده توجه كنيم، در آنها نظريه‏هايي به بحث رفته كه زبان تخصصي است و حتي بسياري از سياستمداران موفق دنيا اگر آنها را بخوانند، شايد به خوبي متوجه نشوند. البته اين بدان معنا نيست كه علم سياست علم عجيب و غريبي است و استعداد فوق العاده مي‏طلبد؛ بي‏گمان هرگز چنين نيست. برعكس علم سياست به رغم قدمتي به اندازه عمر علمي بشر، همچنان دانش لاغري است و تعداد تئوري‏ها و فرضيات اثبات شده آن، به راحتي قابل شمارش است. آنچه كتابهاي اين دانش را حجيم و متنوع ساخته، تعدد و كثرت موضوعات مصداقي است و نه تعدد؛ كثرت تئوري‏ها و نظريه‏هاي اين دانش.

 

در همين جا دو نكته قابل توجه است كه اشاره مي‏كنم؛ اولين نكته اين‏كه حضرت امام (ره) به اين معنا عالم علم سياست نبودند ولي نمي‏توان گفت كه از تئوري‏هاي اين علم هم بي‏اطلاع بودند. چرا كه انديشمندان سياسي به نحو كلي از شماي تئوري‏ها مطلع‏اند. مثلاً مورگانتا، نظريه‏پرداز روابط بين الملل، قدرت سياسي را در ظرف سياست خارجي به شش عامل تقسيم كرده و در دانشگاهها، اين شش عامل به نام او تدريس مي‏شود. نظريه پردازان دقيق‏تر از او نيز عوامل متشكله قدرت را به سه، چهار و پنج عامل ديگر تقسيم بندي كرده‏اند كه نظرات آنها نيز در نقد نظريه مورگانتا مورد توجه قرار مي‏گيرد و دانشجو بايد اسامي اين نظريه پردازان را به خاطر بسپارد تا نمره دريافت دارد ولي يك انديشمند سياسي لازم نيست به طور دقيق، اسامي نظريه پردازان و تاريخ دقيق اين نظريه پردازي را به خاطر داشته باشد. كافي است كه بداند چنين نظرياتي نيز موجود است. بنابراين اگر از يك انديشمند بپرسيم نظريات مورگانتا در باب عوامل متشكله قدرت چيست؟ ممكن است بگويد، اول بار است كه نام او را مي‏شنوم ولي اگر بگوييم عوامل متشكله قدرت چيست؟ يك انديشمند سياسي، كلياتي را به خاطر دارد و بدون استناد به اسامي تئوري پردازان آنها، مي‏تواند جسته گريخته عواملي را ذكر كند كه همين مقدار آگاهي از تئوري‏هاي عرضه شده براي انديشه سازي كفايت مي‏كند. شواهد نشان مي‏دهد كه حضرت امام (ره) از سن نوزده سالگي، از وقتي به حوزه علميه اراك رفتند و كودتاي سوم اسفند رخ داد تا قبل از انقلاب، به مقالات و كتابهايي كه به دانش خالص سياست مي‏پرداخت، عنايت خاصي داشتند و اين توجه تا چندي قبل از انقلاب ادامه داشته است. مثلاً (مرحوم) حاج احمد آقا گفتند: «حضرت امام (ره) كتاب شهريار ماكياول را خوانده بودند و فرموده بودند مثل اين‏كه اروپايي‏ها آن زمان وضعشان از وضع اين زمان ما بدتر بوده كه چنين آدمي قانون جنگل را به جامعه تعميم داده است.»

 

نكته ديگر اين‏كه در تاريخ بشر گاه كساني يافت مي‏شوند كه به اصول كلي قوانين و سنت‏هاي خلقت دست مي‏يابند و چنين كساني لازم نيست همه چيز را بخوانند و به طور دقيق نسبت به ريزه‏كاري آنچه خواندني است آگاهي روشن و قابل بيان داشته باشند. چنانكه پيامبران چنين بودند كه البته در بيان نيز توانمند بودند، حكماي بزرگ چنين‏اند. بوعلي سينا چنين بود. سقراط اين چنين بود. شايد بتوان گفت، عارف كسي است كه به چنين قواعدي نيز دست مي‏يابد. نقل شده كه علامه طباطبايي(ره) با مختصر آگاهي به فلسفه دكارت و كانت، بر اساس اصولي كه در دست، داشت تمام انديشه‏هاي فلسفي آنان را بازسازي مي‏كرد و مي‏گفت مثلاً كسي كه در فلان مسأله اينگونه انديشيده است، نمي‏تواند نسبت به فلان مسأله اينگونه نيانديشده باشد. هم عصر داروين يك زيست شناس فرانسوي بنام «كوويه» چنان به اصول كلي زيست شناسي دست يافته بود كه يك تكه از استخوان يك حيوان را به او نشان مي‏دادند و او مي‏توانست از روي همان تكه استخوان شكل حيوان را بطور نسبةً دقيق رسم كند. بد شانسي داروين اين بود كه چنين حريفي را در مقابل نظريه تطور انواع داشت. البته عالمان هر رشته از معرفت تا حدود زيادي نسبت به چنين افرادي هم مديون‏اند و هم گله‏مند؛ از اين حيث مديون‏اند كه معمولاً چنين افرادي كه در دانشي غير حرفه‏اي‏اند، با دست‏يابي به اصول و قواعد كلي آن، موجب تحول در دانش مي‏شوند. چرا كه تخصص علمي، از سويي آگاهي مي‏دهد و دانش را فربه و چاق مي‏كند و از سوي ديگر حجاب تحول مي‏شود و از اين جهت گله‏مندند كه هر كس به كليات يك دانش آگاهي مي‏يابد، در اظهار نظر شجاع مي‏شود ولي به دليل آن‏كه از ريزه‏كاري‏هاي آن دانش آگاهي ندارد، گاه واقعاً و گاه ظاهراً، به آن دانش لطمه جدي مي‏زند. بهرحال اين‏كه آيا حضرت امام(ره) به اصول كلي دانش سياست آگاهي داشتند يا نه؟ من معتقدم آري و اگر كسي گفت نه؛ شواهدي قابل عرضه دارم و اگر نپذيرفت مشاجره نمي‏كنم. زيرا ظاهراً حق با اوست؛ يعني حضرت امام(ره) كتابي ندارند كه بتواند به عنوان نظريه پردازي علم سياست در دانشگاه تدريس شود مگر آن‏كه كسي پيدا شود و تئوري‏هاي علمي ايشان را شناسايي كرده و در يك كتاب، به جامعه دانشگاهي عرضه كند و اگر چنين همتي صورت بگيرد، تازه اول كار است و اول نقد و بررسي. زيرا مفهوم اصطلاحي علم چنين اقتضا مي‏كند كه هر آنچه از سوي عالمي بيان شود، جداي از شخصيت و حيثيت و تقدس عالم، همواره قابل نقد و اثبات و ابطال باشد و در دايره علم، عالم هم بي‏رحم است و هم بي‏ملاحظه؛ يا بايد با حفظ ادب چنين باشد.

 

2 - دومين حوزه در معرفت سياسي، حوزه علم به حوادث سياسي است. اين حوزه چنان فراخ و وسيع است كه كمتر كسي مي‏تواند حتي اندكي نسبت به آنچه در جهان مي‏گذرد اطلاع كامل داشته باشد. هر روزه هزاران روزنامه و مجله در دنيا منتشر مي‏شود كه حاوي اخبار سياسي است. تلكس‏هاي خبري چنان پر حجم بعضي اطلاعات كشف و محرمانه را در سطح جهان توزيع مي‏كنند كه جرايد نيز بايد با گزينش آنها را منتشر كنند. بسيار اتفاق مي‏افتد كه مدير يك روزنامه نيز، فرصت كافي ندارد كه آنچه را در روزنامه خود به چاپ مي‏رسد مطالعه كند. هر جمعيت، گروه و حزب سياسي هر لحظه در حال يك حادثه آفريني سياسي است. تمام نيروهاي اطلاعاتي كشورها، تمام سفارتخانه‏ها، تمام استانداري‏ها و حتي بخشداري‏ها، در پي تعقيب اخبار سياسي هستند. اسناد بجا مانده از حوادث سياسي گذشته، كيلومترها در قفسه‏هاي بايگاني‏ها ساكت نشسته‏اند تا روزي كسي آنها را بررسي كند. اكثر وقايع تاريخي، آن مقداري كه نوشته شده و آن مقداري كه بعدها نگارش خواهد يافت، ذكر حوادث سياسي گذشته است. حتي كسي نمي‏تواند ادعا كند كه همه تاريخ را خوانده است. سازمان ملل متحد يكي از سازمان‏هاي سياسي بين المللي است كه البته به جهاتي از همه سازمان‏هاي بين المللي بزرگتر است. اين سازمان هر ساله هزاران سند منتشر مي‏كند كه كمتر عضوي از اعضا قادر است همه سندها را مطالعه كند. ناتو نيز سازمان سياسي- نظامي بزرگي است كه اطلاعات خود را در سطح قابل دسترسي منتشر نمي‏كند. اخبار كشفي كه به دست مردم مي‏رسد، بسيار كمتر از اخبار سري سياسي است كه بخش اعظم آن در سازمانهاي اطلاعاتي موجود مي‏باشد. بنابراين، هيچ كس جز معصوم نمي‏تواند ادعا كند كه بر كل اخبار و حوادث سياسي اشراف دارد. بنابراين، علم به كل حوادث سياسي براي هر كس، فقط يك علم اجمالي است كه البته در يك يا چند حادثه مي‏تواند علم تفصيلي باشد. طبيعي است كه با چنين حجمي از اطلاعات موجود، هيچ كس نمي‏تواند ادعا كند كه كل حوادث جاري جهان را مي‏داند؛ مگر آن‏كه جهلش مركب باشد. بديهي است حضرت امام(ره) نيز نمي‏توانستند به شيوه‏هاي مرسوم در اين بخش از معرفت سياسي، اطلاعات جامعي داشته باشند. اما يك مسأله بسيار حايز اهميت است و آن اين‏كه عالم بتواند گزينش‏هايي را داشته باشد و در پيرامون آن گزينش‏ها، حوادث سياسي را تعقيب كند. مردم نيز بطور غريزي چنين گزينش‏هايي را دارند و به تمام اخبار و حوادث سياسي، حساسيت نشان نمي‏دهند. كساني كه روش‏هاي گزينشي مناسب دارند، عمر را تباه نمي‏كنند ولي كساني كه بي گزينش، عاِلم حجم انبوهي از حوادث سياسي مي‏شوند، معمولاً آدم‏هاي خوش حافظه اما كم ثمري هستند.

 

اين‏كه آن حضرت به چه نوع حوادثي توجه داشتند و آنها را چگونه تعقيب مي‏كردند؛ تا آن‏جا كه تحقيق كرده‏ام، اجمال نتايج بررسي‏هايم به اين قرار است كه عرض مي‏كنم:

 

از سنين حدود 7 سالگي، اخبار مشروطيت و پس از آن اخبار جنگ جهاني اول و سپس نهضت جنگل، كميته مجازات، نهضت دليران تنگستان، اخبار حكومت قاجار، شاهزادگان، شخصيت‏هاي محلي خمين و اطراف را تعقيب مي‏كردند. در همين سال‏ها تا حدودي به تاريخ سفر كرده‏اند و با تاريخ صدر اسلام آشنا شده‏اند و سپس كمي با تاريخ و رفتار حكام عثماني آشنايي يافتند. در همين سال‏ها تا حدودي با تاريخچه بهائيت و وهابيت هم آشنا شدند.

 

ابزار دست‏يابي ايشان به اخبار سياسي در خلال اين سال‏ها، چند روزنامه بود كه براي شخصيت‏هاي مخالف و موافق مشروطه به خمين مي‏رسيد. همچنين تعداد محدودي كتاب تاريخ كه در كتابخانه پدر شهيدشان، آية اللَّه سيد مصطفي، باقي مانده بود.

 

براي دستيابي به حوادث جاري روزگارِ نوجواني، مهمترين منبعي كه در اختيار داشتند، وجود علمايي بود كه به خانه ايشان رفت و آمد داشتند و اخبار جاري را به آن مقداري كه علما مطلع بودند، بطور شفاهي از آنان دريافت مي‏كردند. مهمترين مسأله اين بود كه اخبار، خام نبود و غالباً با تحليل ارايه مي‏شد؛ تحليل‏هايي درست يا سست.

 

در سنين حدود 19سالگي در اراك بودند كه‏اخبار كودتاي سيد ضياء و رضاخان رسيد. اين اخبار را به دقت تعقيب مي‏كردند. پس از ورود به قم در سال 1300 ه.ش چگونگي مباحث مصوبات مجلس شوراي ملي و سنا و اخبار رفت و آمدهاي دربار به خارج از كشور را جستجو مي‏كردند. در همين سال‏ها، مطالعات اندكي نسبت به فراماسون و پس از آن تعقيب تاريخ عراق، تركيه، مصر و ليبي مطمح نظرشان بود. در همين دوران راجع به انقلاب روسيه و نهضت رهايي هند هم مطالعاتي داشتند و اخبار را از راديوهاي كشورهاي ديگر گوش مي‏دادند. در اين سال‏ها، شهيد مدرس يك منبع موثق خبري بود. گاهي به تهران مي‏آمدند و با مرحوم مدرس كه در تحليل حوادث سياسي اعجوبه‏اي بود، خلوت مي‏كردند.

 

در خلال جنگ دوم جهاني، تا حدودي با تاريخ اروپا بالاخص آلمان، فرانسه و انگليس آشنا شدند. در اين روزها علاوه بر مطبوعات، جرايد و راديو ايران، راديوهاي بعضي كشورهاي عربي و مجلات اخوان المسلمين و بعضي جرايد كشورهاي عربي، منبع خبري ايشان بود. گويا در همين ايام، يك دوره تاريخ طبري و ترجمه عربي تاريخ ويل دورانت را خوانده باشند.

 

در سال‏هاي بين 1320 تا 1332، رفت آمدشان باشخصيت‏هاي سياسي مانند آية اللَّه كاشاني، بسيار زياد بود و اخبار نسبتاً دست اولي از اوضاع و شرايط ايران و جهان اسلام را، از شخصيت‏هاي سياسي مذهبي دريافت مي‏داشتند. در اين سال‏ها به تاريخ علم و فلسفه نيز علاقه نشان مي‏دادند و گاهي از كتابخانه مجلس كتابي را به امانت مي‏گرفتند.

 

در بين سال‏هاي 1340 تا شروع نهضت، منابع خبري زيادي داشتند. بسياري از ارادتمندان بازاري، استادان دانشگاه، دانشجويان و قشرهاي ديگر، خدمت ايشان مي‏رسيدند و معظم‏له با مطرح كردن سؤالات خاصي از وضعيت اقتصادي، وضع تجارت و نحوه توزيع كالا، با اوضاع سياسي و وضعيت اقتصادي كشور آشنا مي‏شدند؛ مثلاً از يك تاجر پرسيده بودند، كاغذ از كجا مي‏خريد؟ او گفته بود، از ايتاليا و انگليس. با سؤالات ديگري كه پي در پي از آن فرد شده بود، در نهايت فرموده بودند: «پس معلوم مي‏شود اروپايي‏ها بيشتر دوست دارند، براي نشر مجلات و ساختن جعبه‏هاي مقوايي كاغذ بفروشند تا براي چاپ كتاب.»

 

از سال 1343 تا هجرت به پاريس، از جهتي منابع خبري ايشان به علت در تبعيد بودن تا حدودي محدود شد و از جهت ديگر وسعت گرفت. طبيعتاً در عراق، اخبار سياسي با گزينش‏هاي روسي به مطبوعات و رسانه‏ها راه مي‏يافت و اخبار سياسي ايران با گزينش‏هاي اروپايي و آمريكايي. اخبار كشورهاي عربي متمايل به شوروي، انگليس و آمريكا نيز موجب مي‏شد تا اخبار سياسي جهان را از چند منبع خبري متفاوت و معارض دريافت دارند و اين براي كشف حقيقت خبر، امكان خوبي بود. ضمناً دانشجويان و انجمن‏هاي اسلامي خارج از كشور به طور دايم با ايشان مكاتبه و به طور محدودي ملاقات داشتند و منابع خوبي براي كسب اخبار جزيي بودند؛ مثلاً از چند استاد كه در دانشگاههاي خارج از كشور تدريس مي‏كردند، خواسته بودند تعقيب كنند كه پايان نامه‏هاي دانشجويان ايراني كه در آمريكا و اروپا نوشته مي‏شود، حول چه مسائلي است؟ و دانشگاهها از اين پايان نامه‏ها چگونه استفاده مي‏كنند؟ و آنها را به كجا ارسال مي‏دارند؟

 

پس از هجرت به پاريس تا پيروزي انقلاب، اوج خبرگيري ايشان از اوضاع سياسي ايران و جهان بوده و در طول اين مدت به جز وقتي كه براي عبادات شخصي و كمي استراحت صرف مي‏كردند، تمام اوقات ايشان به ملاقات با مردم، شخصيت‏ها، خواندن جرايد و گوش دادن به راديوها سپري شده است.

 

پس از پيروزي انقلاب هم به طور رسمي تلكس‏هاي خبري، روزنامه‏ها، مجلات، اخبار صدا و سيما و گزارشات مسؤولين كشور را در اختيار داشتند ولي گويا بيش از سه ساعت در روز وقت براي مجموع اطلاع گيري از اوضاع كشور و جهان صرف نمي‏كردند و بقيه اوقات را به فكر كردن، عبادات شخصي، ملاقات‏ها، سخنراني‏ها و استراحت مي‏پرداختند. البته در همين دوران بطور بسيار هوشيارانه، افراد مختلفي از دوستان و ارادتمندان را به حضور مي‏پذيرفتند و ضمن تجديد ديدار، از مسيرهاي غير رسمي، اطلاعات خود را از آنچه شنيده بودند، تصحيح مي‏كردند.

 

آنچه بسيار حايز اهميت است اين‏كه علم سياست و بخش‏هاي ديگر معرفت سياسي فقط يك آزمايشگاه دارد و آن تاريخ جامعه است. فرق اين آزمايشگاه با آزمايشگاههاي علوم تجربي در اين است كه آزمايشگاههاي علوم تجربي در اختيار آزمايشگر است ولي آزمايشگر و آزمايشگاه در علوم انساني بالاخص در سياست يك واحدند. بنابراين هر آزمايشي در جامعه اگر نتايج تخريبي داشته باشد، آزمايشگاه و آزمايشگر را نيز نابود خواهد كرد. چنين است كه علم به حوادث سياسي گذشته و حال، بهترين و كم هزينه‏ترين نوع آزمايش براي كشف رفتارهاي اجتماعي و سياسي است. اما فرق اساسي است بين كشف حوادث، آنگونه كه بوده با كشف قواعد آنگونه كه جاري است. اگر ميل كسي به خواندن و كشف حادثه‏ها، منهاي نتايج كلي آنها، زياد شود، به ماليخوليايي دچار مي‏شود كه هر چه بخواند و بداند، نه براي خود سودي دارد و نه براي ديگران. چرا كه حادثه‏ها آنگاه كه اتفاق مي‏افتند و تازگي دارند، شايد در سرنوشت كسي تأثير فوري داشته باشند ولي حوادثي كه ده‏ها سال از وقوع آن گذشته است، وقتي به كارهاي غير تفنني مي‏آيد كه منتج به نتيجه‏اي شود و به تعبير زيبا و عميق قرآن كريم، موجب عبرت گردد. «لَقَدْ كانَ في‏ قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِاُولِي الالباب.»[2] با آن‏كه مي‏دانيم حضرت امام (ره) به قدر امكانات و فرصت‏هايي كه در اختيار داشتند، از مطالعه تاريخ و خبرگيري از اوضاع و شرايط روزگار خود غافل نبودند اما اگر دقت كرده باشيم در بيشتر فرمايشاتشان بالاخص در بعد از پيروزي انقلاب، گويا جريانات كلي پي در پي تاريخي را به خاطر داشتند اما جزييات حوادث را فراموش كرده بودند. البته طبيعي است كه كبر سن و آن همه مشغله ذهني، عامل به فراموشي سپردن جزييات حوادث شود ولي علت اصلي آن، شايد اين باشد كه در هنگام مطالعه تاريخ، به جزييات هر حادثه مي‏پرداختند و وقتي حوادث، نتايج عبرت انگيز خود را نشان مي‏دادند، آن عبرت را به عنوان نتيجه كار، به ذهن مي‏سپردند و براي به خاطر ماندن جزييات حادثه، تلاشي نمي‏كردند و چنين مي‏شد كه حتي اسامي بعضي افراد مشهور نيز از خاطرشان محو مي‏شد. حال اگر علت اصلي اين فراموشي فقط مشغله و كبر سن بود، بايد قواعد فقه، اصول، فلسفه و عرفان را نيز فراموش مي‏كردند، حال آن‏كه چنين نبود.

 

3 - سومين حوزه معرفت سياسي، تحليل سياسي است. شايد تحليل سياسي، بيشتر يك فن يا هنر باشد تا يك علم. البته هر كس كه عالم‏تر است، تحليلش نسبت به حوادث، قاعدةً بايد درست‏تر باشد. ولي بسيار ديده شده كه بسياري از تحليل‏گران سياسي به كار تدريس دانش سياست نمي‏آيند يا از روش‏هاي اين دانش چندان آگاهي ندارند ولي در تحليل قضايا، از دانشمندان علم سياست هم، تحليل‏هايي درست‏تر ارايه مي‏دهند و بر صحت تحليل آنها جامعه پس از مدتي گواهي مي‏دهد. بيشتر سياستمداران موفق كه موجب تحول در جامعه خود شده‏اند، كساني هستند كه عالم علم سياست نيستند اما در تحليل حوادث سياسي توانمندند و توانايي آنها بيشتر ناشي از روش‏هاي درست اطلاع گيري و تمركزهاي مناسب بر روي قضايا، به علاوه ذوق و قريحه ذاتي است. البته اين بدان معنا نيست كه تحليل سياسي قاعده‏مند نيست؛ اما قواعد آن به فن معماري شبيه‏تر است تا به دانش مهندسي.

 

در اين حوزه از معرفت سياسي، همگان براي خود حق اظهار نظر قايلند. در اين حوزه نمي‏توان كسي را منع كرد كه دخالتي نكند. چرا كه وقتي از مردم مي‏خواهيم، در تعيين سرنوشت سياسي كشور خود مشاركت كنند، رأي دهند، كانديد نمايندگي شوند، احياناً كانديد رئيس جمهوري گردند، اين مشاركت ذاتاً تحليل طلب است. يعني نمي‏توان از كسي خواست كه در امري از امور اداره كشور مشاركت كند، براي خود آرا جمع نمايد يا به كسي رأي بدهد ولي از اوضاع، شرايط، شخصيت‏ها، حوادث جاري و گذشته و سوابق افراد، تحليل نداشته باشد. تحليل سياسي، ذاتي مشاركت سياسي است. حتي كساني كه حاضر نيستند براي تعيين سرنوشت خود در امور سياسي دخالت كنند، از چند علتي كه براي اين بي‏تفاوتي قابل ذكر است يكي همين است كه اينگونه افراد ابتدا از قضايا، تحليل‏هاي مأيوسانه در ذهن دارند و سپس به بي‏تفاوتي تن در مي‏دهند. البته بخش عمده‏اي از جامعه، تحليل‏هاي خود را از جو تبليغات اخذ مي‏كند ولي به هر صورت، وجود تحليل، چه از نوع عليل و تبليغي آن و چه از انواع ديگرش، لازمه يك تصميم سياسي است؛ به عبارت ديگر، هيچ تصميم سياسي، بدون تحليل سياسي نه تنها محتمل نيست بلكه ممكن هم نيست.

 

تحليل سياسي اقسامي دارد؛ يك قسم آن، تحليل علمي است. (منظور از علمي، درستي‏ها و نادرستي‏هاي تحليل نيست؛ بلكه به اين معنا است كه از روشهاي علمي پيروي كند). طبيعي است اگر كسي عالم علم سياست نباشد، تحليل او از قضايا و جريانات، علمي نخواهد بود ولي اين بدان معنا نيست كه هر كس عالم نيست، حق تحليل ندارد. چرا كه اگر اين حق را از كساني كه عالم علم سياست نيستند سلب كنيم، معنايش اين است كه حق مشاركت را كه كمترين آن، رأي دادن است، از هر فردي كه علم سياست نمي‏داند، سلب كرده‏ايم. اين تناقضي است كه بيشتر دانشجويان علوم سياسي در سال‏هاي اوليه ورود به دانشگاه با آن دست و پنجه نرم مي‏كنند و بعضي فارغ‏التحصيلان اين رشته نيز تا آخر عمر گرفتار آنند. از سويي براي قوام، دوام و سلامت جامعه و حكومت، مشاركت همگان امري ضروري است و از سوي ديگر مشاركت بدون تحليل، امر تصنعي و تشريفاتي است و از دگر سو، فقط معدودي از افراد جامعه كه عالم علم سياست هستند در تحليل علمي توانمندند. حتي اكثر سياستمداران جهان، به دانش سياست مجهز نيستند ولي ناگزيرند كه در مقام اداره پستي كه در اشغال دارند، تحليل ارايه كنند. حل چنين تناقضي به اين است كه دايره درستي و نادرستي تحليل سياسي را فراخ‏تر از علمي بودن آن بدانيم. كافي است درست بودن تحليل را به منطقي بودن آن محدود كنيم و در عوض تحليل را به فلسفي، علمي، كلامي، دريافت‏هاي شخصي و غيره تقسيم كنيم. بديهي است يك تحليل فلسفي به طور حتم بايد منطقي باشد و بر صحت و ابطال يك تحليل علمي نيز منطق بايد داوري كند. بنابراين تحليل‏هايي كه بر اساس دريافت‏هاي شخصي است، اگر منطقي باشد، قابل اعتنا است. پس هر كس با هر درجه از معرفت، اگر در تحليل حوادث و جريانات سياسي نوعي آگاهي منطقي داشته باشد، كافي است تا متناسب با حساسيت موضوعي كه بايد در قبال آن تصميم سياسي بگيرد، موضع داشته باشد؛ مثلاً كسي كه مي‏خواهد به يكي از نامزدهاي انتخاباتي براي ورود به مجلس رأي دهد، ممكن است ارزش‏هاي اخلاقي را به عنوان ملاك انتخاب قرار دهد و بين نامزدها از لحاظ خصوصيات اخلاقي، يك يا چند كليت ارزشي را به عنوان كبري در نظر گرفته و با رديف كردن صغري و كبري‏هاي خود به نتايجي دست يابد كه به قطعيت يا تشويش، به كسي رأي دهد و تصميم او براي اين رأي كاملاً منطقي باشد. مثال ديگر آن‏كه: گاه يك كاسب يا كارگر در دو دوره رياست جمهوري، رفاه خانواده خود را ارزيابي مي‏كند و مي‏بيند، يك دوره از لحاظ تأمين مايحتاج از دوره‏اي ديگر وضعيت بهتري داشته است ولي دوره‏اي را كه وضع مشكل‏تري داشته بر دوره‏اي كه وضع بهتري داشته، ترجيح داده است. چرا كه چند قياس ديگر نظير حفظ ارزش‏ها را نيز مبناي قياس‏هاي خود قرار داده است و حال مي‏تواند نسبت به يك دوره نظر مساعدتري داشته باشد و در مقام موضع‏گيري، بدون آن‏كه تبليغات ذهنش را مشوش كرده باشد موضعي بگيرد. حال آن‏كه اين موضع‏گيري، علمي نيست اما منطقي هست. چرا كه با تحليل به آن رسيده است. اصولاً يك خاصه تحليل، بازشناسي يك جريان كلي سياسي يا يك حادثه جزيي به روش مقايسه است. منتها كبراهاي قياس، يا علمي است، يا فلسفي و يا هيچكدام؛ بلكه باورهاي نقلي يا ارزش‏هاي ايدئولوژيكي يا القائات فرهنگي است. چنانكه وطن پرستي، غالباً در بسياري از تحليل‏هاي سياسي، به عنوان يك كبري حضور دارد. حال آن‏كه اين قضيه اگر ريشه در فطرت هم داشته باشد، يك قضيه علمي نيست. شايد علم بتواند ثابت كند كه حس وطن پرستي غريزي يا القايي است ولي به روش علم سياست نمي‏توان به چنين حكمي رسيد.

 

نكته مهم ديگري كه در اين بخش از معرفت سياسي بايد بدان توجه داشت اين است كه هر كس به قدر سعه وجودي خود تحليل ارايه مي‏دهد. تحليل علماي علم سياست و كساني كه در ديگر حوزه‏هاي معرفت سياسي دستي دارند، به جريان‏هاي كلي ميل مي‏كند و تحليل‏هاي افراد عامي معمولاً در حيطه مسائل جزيي مي‏چرخد. تفاوت ديگر اين‏كه، عامه مردم به نتايج تحليل خود تعصب دارند و اگر نداشته باشند جاي تعجب است. چرا كه مثلاً يك نوجوان جنگ زده مجروح و آواره بوسنيايي، چه لزومي دارد و چگونه مي‏تواند از مكانيسم تصميمات شوراي امنيت سازمان ملل تحليل ارايه دهد؟ حال آن‏كه او مي‏تواند به اندازه دريافت‏هاي اجمالي خود، نسبت به رفتار دوگانه سازمان ملل در مقابل تجاوز صرب‏ها به بوسني و تجاوز اسرائيلي‏ها به مناطق اشغالي، حساسيت نشان داده و آن را با رفتار اين شورا نسبت به نيروهاي چند مليتي، در حمله به عراق بسنجد و نسبت به اين رفتار دوگانه، تحليلي براي خود ارايه دهد. طبيعي است نتايج چنين تحليلي با تعصب همراه باشد. زيرا اصل گزينش موضوع، امري است كه به حيات و ممات او بستگي داشته است. حال آن‏كه يك دانشجوي دوره دكترا كه مي‏خواهد راجع به موضوعي تحقيق كند، علاوه بر ميل باطني و گاه به رغم ميل خود، به لحاظ وجود منابع يا دسترسي به آنها يا ميل استاد، موضوعي را برمي‏گزيند. بديهي است، گزينش چنين شخصي با حيات و ممات و گاه با معاشش رابطه مستقيم ندارد و نسبت به موضوعي كه قصد تحليلش را دارد بي‏تعصب است حال آن‏كه به جهت زماني كه مصروف داشته، نسبت به نتيجه تحليل خود، تعصب نشان خواهد داد؛ به عبارت ديگر، عامه مردم هم نسبت به موضوع و هم نسبت به نتايج تحليل خود، تعصب نشان خواهند داد ولي حرفه‏اي‏ها به موضوع گزينشي لزوماً تعصبي ندارند.

 

شايد درست‏تر باشد كه در اين‏جا به جاي تعصب، واژه غيرت سياسي را بكار ببريم. زيرا در علم واژه تعصب، بار عاطفي منفي يافته، حال آن‏كه مفهوم غيرت سياسي هنوز عقيم نشده است. مثلاً يك معلم شيمي يا فيزيك را كه دامادش را براي دفاع از كشور از دست داده، در نظر بگيريد كه بايد براي سؤالات نوه‏هاي شيرين زبانش كه مي‏پرسند چرا پدر شهيد شد؟ چرا عراق به ايران حمله كرد؟ و چرا بايد پدر به جبهه مي‏رفت؟ و سؤالات بي‏شمار ديگري كه احتمالاً به اين زودي‏ها پايان نخواهد گرفت، پاسخ مناسب بيايد؛ پاسخ‏هايي كه ذهن بچه‏ها را مشوب نكند و جواب‏هايي كه پدر را تقديس كند و همچنان قهرماني را كه بايد به او مفتخر بود، در نگاه نسل فردا، قهرمان نگه دارد. به اعتبار آن‏كه تحليل سياسي بايد به دور از تعصب باشد، اگر چنين شخصي بدون تعصب جواب‏هايي را دست و پا كند چه كرده است؟ و اگر بي‏پايه و افسانه‏وار سخن بگويد نيز چه كرده است؟ بديهي است انسان عاقل، تحليلي كه از حادثه جنگ تحميلي براي اهل خانه ارايه مي‏دهد، بايد از منطق پيروي كند اما نسبت به موضوعاتي كه بايد براي تحليل آنها گزينش كند، بي‏تعصب بودن، بي‏غيرتي است و بي‏غيرتي سياسي در اين‏جا نه تنها ارزش اخلاقي نيست حتي ارزش معرفتي نيز ندارد و بل بالاتر يك ضد ارزش است؛ حتي از نظر علمي. چرا كه جامعه فرهيخته علم‏نگرِ دانش دوست، به موضوعاتي نمي‏پردازد كه به كار جامعه نيايد. در حقيقت جامعه علمي، جامعه‏اي زنده است كه همواره به موضوعات مبتلابه خود عنايت غيرتمندانه دارد و رها و بي‏تعصب و بي‏پيوند با نيازها، چيزي را گزينش نمي‏كند. البته به دليل آن‏كه هر روزه به موضوعي جديد بر مي‏خوريم، موضوعات قابل تحليل جامعه نيز بي‏پايان خواهد بود و دامنه موضوعات قابل تحليل تا بي‏نهايت ممتد است.

 

حضرت امام(ره) در ساحت تحليل سياسي يك غيرتمند است. يعني هرگز به تحليل موضوعي كه به كار جامعه بشري نيايد نزديك نشده‏اند. اين امر بديهي و مسلّمي است كه نياز به اثبات ندارد. همه سياستمداران عاقل نيز چنين بوده‏اند ولي بسياري از هنرپيشگان سياسي جهان چنين نيستند. آنها دنبال تحليل موضوعات خنثي مي‏گردند كه بتوانند ساعت‏ها مصاحبه كنند و كسي را نيازارند، رنجش خاطر كسي را فراهم نكنند و بر مسندي كه تكيه زده‏اند باقي بمانند و حيثيت و شخصيت سياسي‏شان به ظاهر محفوظ بماند.

 

اما در اين‏كه مباني تحليل ايشان علمي، فلسفي و يا دريافت‏هاي شخصي است يا غير آن؟ كمي درنگ مي‏طلبد. در بعضي از موضوعات تحليل‏هايشان كاملاً شخصي است و نمي‏تواند براي كسي مبنا قرار گيرد. مثلاً وقتي قرار شد از پاريس به تهران تشريف بياورند، بعضي شخصيت‏هاي سياسي توصيه مي‏كردند كه به تهران نيايند و ايشان قريب به اين مضمون فرمودند: وقتي ديدم خيلي فشار مي‏آورند؛ متوجه شدم كه حتماً بايد بروم. اين نوع تحليل از قضايا، يك معرفت شخصي است و كسي نمي‏تواند بر اساس اين نوع نگرش، تصميمي بگيرد؛ مگر آن‏كه مباني چنين تحليلي به روش يك معرفت عام قابل عرضه شود.

 

بعضي تحليل‏هاي ايشان فلسفي است. فلسفي به اين معنا كه چندين نظريه را كه ماهيت فلسفي دارد، مبنا قرار مي‏دادند و حوادث را در قياس‏هاي اقتراني و قياسهاي مركب جا داده و نتيجه‏اي كه منتزع مي‏شد را به عنوان تحليل قضايا ارايه مي‏دادند. توضيح اين نوع تحليل از ايشان كمي مشكل است و فرصتي ديگر مي‏طلبد. چرا كه بايد تا حدودي در كشف نوع تحليل فلسفي ايشان، هم به معرفت فلسفي به مفهوم عام، آشنايي داشت و هم به مباني فلسفي معظم له آشنا بود. مهمتر آن‏كه، آن حضرت كتاب مستقلي در اين زمينه ندارند و منابعي كه از ايشان باقي مانده بيشتر فرمايشاتي است كه براي قشرهاي مختلف ارايه شده است. در اين فرمايشات هم مواعظ اخلاقي به چشم مي‏خورد، هم رهنمودهاي سياسي، هم از دنيا و وظايفي كه به عهده آحاد ملت قرار گرفته سخن گفته‏اند و هم از زهد و تقوي و نتايج آن در آخرت. در حقيقت سخنان ايشان آميزه‏اي است از حكمت، فقه، فلسفه، اخلاق و سياست. گاه مباني تحليل ايشان در يك سخنراني، فلسفه قرار گرفته و گاه مباني فقهي يا اخلاقي. ولي مهمتر آن‏كه گاه يك كلام از اين شخصيت بزرگ كه در چند رشته از معرفت متخصص است، تركيبي بوجود مي‏آورد كه آن تركيب نه فلسفه است، نه علم، نه فقه و نه در معرفت ديگري جاي مي‏گيرد ولي احساس به درستي آن گواهي مي‏دهد.

 

به رغم آن‏كه در اين بخش نمي‏توان به راحتي سخن گفت، با اين حال چند مسأله ساده، قابل توجه است كه به اشاره گذر مي‏كنم. يكي آن‏كه تحليل‏هاي فلسفي اكثر سياستمداران، از قضايايي كه در حال جريان است غالباً فقط از نيم كره چپ مغز به نيم كره راست منتقل مي‏شود و غالباً به زبان نمي‏آيد. زيرا لازمه تحليلي كه به يك تصميم سياسي مهم و به يك تحول عمده منجر شود، اكثراً ناگفتني است و وقتي به زبان به چرخد ديگر بي خاصيت مي‏گردد. تحليلي كه ايشان از عدم انتخاب مجدد دو رئيس جمهور آمريكا داشته‏اند، از اين نوع است. دوم اين‏كه تحليل‏هاي فلسفي ايشان و غالب سياستمداران بزرگ از قضايا غالباً بدون ذكر كبراها به بيرون تراوش مي‏كند و اين به عهده محقق است كه آن كبراها را كشف كند. اي كاش ايشان كلاس درسي به عنوان تحليل سياسي داشتند تا شاگردان وي بتوانند به راحتي روش تحليل‏هاي فلسفي معظم‏له را شناسايي كنند. ولي هم اكنون نيز مي‏توان با شناخت مباني فلسفي ايشان و هم با روشي كه اين‏جانب براي كشف كبراهاي مكنون، بنام شماسازي منطقي، پيشنهاد كرده‏ام تا حدود زيادي به روش تحليلي فلسفي ايشان دست يافت. اگر بخواهيم بيابيم كه چه تحليلي منجر به اين نتيجه شد كه ايشان به طور جدي باور كردند كه نظام كمونيستي در شوروي به سرعت فرو خواهد ريخت؟ و اين باور آن قدر قوي بود كه براي آينده آن كشور توصيه‏هايي داشتند كه از چاله به در نيايد و به چاهي بيفتد، مباني تحليلي ايشان به روش كشف كبراهاي ذهني محتمل مي‏شود. البته باز هم حلقه‏هاي مفقوده‏اي هست كه به تمامي نمي‏توان تحليل ايشان را در اين خصوص يك تحليل فلسفي تعبير كرد.

 

سوم اين‏كه در فلسفه سياسي، بيشتر تحليلگران به حوادثي كه اتفاق افتاده نظر مي‏دوزند و تحليل ارايه مي‏دهند؛ تحليلي كه كمتر مي‏تواند مبناي يك پيش بيني باشد. البته تعداد معدودي نيز كه جسارت بيشتر دارند، تحليل حوادث پي در پي گذشته را براي ترسيم حوادث آينده مفيد مي‏دانند و از مسير رسيدن به يك پيش‏بيني علمي گذر مي‏كنند. اما حضرت امام (ره) از گذرگاههاي علمي نقد پذير، براي پيش‏بيني آينده عبور نكرده‏اند. بنابراين به راحتي نمي‏توان دريافت كه با كدام روش و متد توانسته‏اند، در هم شكستن نظام سلطنت را در ايران آنگونه ببينند كه بي‏ترديد و با قاطعيتي كه به الهام بيشتر شبيه است تا به تحليل بگويند: شاه رفتني است. شاه بايد برود و يا با كدام تحليل، مسؤوليت سنگين كمر شكن روز 21 بهمن را براي در هم شكستن حكومت نظامي به عهده گرفتند؟ درك اين معنا براي كسانيكه او را سياستمداري مانند اغلب سياستمداران دنيا مي‏دانند، بسيار ساده است. ولي براي كساني كه او را يك مرجع ديني، يك فقيه زاهد، يك عارف بلند مرتبه و يك ملجأ مردمي مي‏دانند و مي‏دانند كسي كه در گرماي تابستان نجف كه آتش از آسمان مي‏بارد، به اين مختصر كه خانه‏اش يك كولر آبي داشته باشد، تن در نمي‏دهد، چرا كه اكثر طلبه‏ها توان خريد پنكه را هم ندارند، همان شخص مسؤوليت خون ميليون‏ها نفوس را به عهده بگيرد، سخت است؛ حتي تصور آن. نقل كرده‏اند كه روزي با مشتي گره كرده و به زحمت، پنجره اتاق را باز مي‏كردند، پس از مدتي ناظران متوجه شدند كه مگسي را در مشت دارند و مي‏خواهند آن را در حياط آزاد كنند. چنين شخصي كه با يك جاندار ظاهراً بي‏مقدار چنين مي‏كند، سخت است و باور نكردني كه مسؤوليت جان يك ملت را به عهده بگيرد. بنابراين بايد در اين تصميم سياسي خطير خطرناك و سرنوشت ساز به چنان تحليل عميق و متقن رسيده باشند، تا چنين كنند كه كردند. اما هيچ تحليل سياسي چه از نوع علمي آن و چه از نوع فلسفي و چه تحليل‏هاي معمول شخصي، هرگز نمي‏تواند چنين اتقاني را موجب شود. چنين است كه ناگزير بايد گفت، مباني تحليل‏هاي معظم له از بعضي حوادث بسيار مهم، بايد فراتر از تحليل‏هاي متداول باشد. چنانكه مرحوم آية اللَّه طالقاني (ره) طي مصاحبه‏اي با صداي جمهوري اسلامي ايران، قريب به اين مضامين فرمودند: آن لحظه‏اي كه حضرت امام(ره) حكم دادند كه مردم به خيابانها بروند، با نگراني به ايشان تلفن كردم و تحليل‏هاي دوستاني را كه با سياست آشنايي داشتند، خدمتشان عرض كردم ولي در نهايت ايشان به گونه‏اي سخن گفتند كه گويا از غيب الهام گرفته‏اند، دلم آرام گرفت اما ذهنم همچنان مشوش بود.

 

در همين جا لازم است به نكته‏اي ظريف اشاره كنم و آن اين‏كه حضرت امام(ره) اسطوره بود؛ اما اسطوره‏اي قابل تقليد. اگر بنا باشد از معجزات او سخن بگوييم، ديگر قابل تقليد نخواهد بود. حال آن‏كه ما به او محتاجيم. جهان تشنه امروز، به او محتاج است. اكنون كه كفر با تمام قامت كمر بسته تا ماديت را در باورهاي قلبي و ذهني به كرسي بنشاند، نسل سرگردان امروز به چنين شخصيتي بيشتر محتاج است. پس مراقبتي تام بايد كرد كه از چنين شخصيتي كه مي‏توان پا در جاي پاي او گذاشت، شخصيتي نسازيم كه فقط به كار تقديس بيايد و بس. بنابراين يك دوباره نگري، در مباني انديشه‏هايي كه با انديشه‏هاي او پيوند ندارد، لازم است. اين دو باره نگري، شايد به دو باره نگري بعضي بنيانهاي علمي، فقهي، فلسفي و كلامي نيز منجر شود. چيزي كه استادان اين رشته‏ها به راحتي به آن تن در نمي‏دهند؛ مثلاً در علم اقتصاد امروز، امري بنام بركت، نه تنها فرموله نشده، نه تنها حضور ندارد بلكه حتي براي طرح آن در اين دانش با پوزخند اقتصاد دانان مواجه مي‏شويم. حتي اقتصاد دانان دين باور نيز، بركت را به عنوان يك امر ناشناختني غير قابل درك مي‏دانند. زيرا مباني دانش اقتصادي خود را از روشهاي موجود گرفته‏اند. اگر چه، هر چه علمي است، وجهي از حقيقت است اما بنيانهاي علم امروز، تمام عيار حقيقت جو نيست؛ بيشتر كارآمد است و كار آمدي را نيز در دايره محدودي معنا مي‏كند. انفاق نيز يك امر اخلاقي تلقي مي‏شود و در اقتصاد همچنان به عنوان مصرف، در فهرست مصارف جاي دارد و نه به عنوان فرمولي براي سلامت اقتصاد. زكات حداكثر به عنوان يك ماليات در اقتصاد معنا مي‏يابد و نه به عنوان يك امر عبادي نمو دهنده و شكوفا كننده وضعيت معاش. همچنين در امور نظامي ممكن است به اين آيه كه مي‏فرمايد: «واعدوا لهم ما استطعتم من قوة»[3]  از وجوهي توجه شود اما به اين آيه كه: «كم من فئة قليلة غلبت فئةً كثيرة باذن اللَّه»[4] آنگونه توجه نمي‏شود كه بتواند به عنوان يك فرمول، در استراتژي‏ها شركت كند. البته در بيشتر جبهه‏هاي دفاعي ما، اين آيه حضور معنوي داشت اما هنوز كسي نتوانسته است به گونه‏اي در سازماندهي گردانهاي رزمي نيز آن را شركت دهد يا از آن الهام گيرد. حال آن‏كه هر دين باوري كه به جامعيت دين يقين دارد، بايد به اين حقيقت نيز عنايت داشته باشد كه مباني دانش را نيز مي‏توان در دين جست. اميدوارم اين معنا القا نشود كه علم را نفي مي‏كنم. چرا كه هر علمي اگر به واقع علم است، نور خدا است. وقتي كتاب خدا را باز مي‏كنيم، پس از حمد كه نوعي دعاست، متن، با رمز «الم» آغاز مي‏شود و آيه پس از رمز چنين جلا دارد كه «متقين را در اين كتاب شكي نيست؛ كسانيكه به غيب ايمان مي‏آورند و نماز برپا مي‏دارند و از آنچه روزي‏شان داديم انفاق مي‏كنند.» بنابراين ايمان به غيب از اولين پيامهايي است كه يك مسلمان مي‏بيند و مي‏شنود. حال بايد بتواند اين ايمان به غيب را در اقتصاد، سياست، جامعه شناسي و حتي در علوم دقيقه بكار گيرد. اينگونه نيست كه علم چيزي است و غيب چيز ديگر. فلسفه امري دنيايي است و غيب امري عقبايي. اگر چه به علت عدم بضاعت و كمي معرفت نمي‏توانم چگونگي ورود ايمان به غيب را در معرفت سياسي حضرت امام باز گويم اما به دليل آن‏كه چند سالي است كه در آثار ايشان به قدر سعه وجودي خود غور مي‏كنم، به اين يقين رسيده‏ام؛ همانگونه كه ايشان در فلسفه و عرفان به وحدت رسيده‏اند، مباني همه معارف ايشان نيز به وحدت رسيده است. بنابراين تصميم بر شكستن حكومت نظامي، اگر امري غيبي است مي‏تواند تحليلي سياسي نيز داشته باشد؛ شايد بدين معنا كه بارها خود فرموده‏اند: ما مأمور به تكليف هستيم و نه مأمور به نتيجه. عمق چنين اعتقادي را فقط كساني مي‏توانند در يابند كه يا با فطرت زلال مي‏نوشند، مانند عامه مردم و يا توانسته‏اند در مباني چند دانش به وحدت رسيده باشند.

 

چندي گمان مي‏كردم كه در كشف نظرات معظم‏له، بايد بين سياست خارجي و داخلي تفكيك قايل شد، ولي اكنون به اين باور رسيده‏ام كه اين تفكيك براي القاي سخن بسيار كارآست اما به همان ميزان كه كارآست، مخرب نيز هست. چرا كه سياست داخلي و خارجي ايشان نيز به وحدت رسيده است؛ مثلاً معظم له به منافع ملي آنگونه نمي‏انديشند كه ديگران مي‏انديشند. براي او هر كس كه آن سوي مرزهاي جغرافيايي است، اجنبي نيست، حال آن‏كه، كمتر كسي مي‏تواند اين احساس را در خود تقويت كند. البته شايد مثالي را آوردم كه ساده نگرها با صدها شاهد مثال از صحيفه نور مي‏توانند آن را نقض كنند، چنانكه ايشان از تسلط اجانب به قدر كفايت سخن گفته‏اند اما حوزه بحث را در اين امر به لحاظ يك عمل سياسي تنگ گرفته‏اند تا جامعه بتواند همراهي كند.

 

4 - چهارمين حوزه معرفت سياسي، دايره آراي سياسي است. آراي سياسي مجموعه‏اي است از نظرات افراد نسبت به موضوعاتي كه به اداره امور اجتماعي ارتباط مي‏يابد. مرز دقيقي تعريف آراي سياسي را از تعريف انديشه سياسي جدا مي‏كند كه بخشي از خصوصيات اين مرز را در اين‏جا ذكر مي‏كنم و برخي را در بحث انديشه سياسي عرض خواهم كرد.

 

اولاً قضاياي آراي سياسي از نوع قضاياي شخصيه است و اگر به قضاياي كلي هم ميل كند، تا آستانه قضاياي طبيعيه پيش نمي‏رود و حداكثر در حد قضاياي مسوره و مهمله باقي خواهد ماند؛ مثلاً اگر كسي معتقد باشد كه براي توسعه معقول تجارت، پيوستن به سازمان بين‏المللي گات امري ضروري است، چنين نظري در دايره آراي سياسي جاي دارد و ديگري مي‏تواند نظري ديگر داشته باشد اما آنچه مهم است اين‏كه، چنين نظري در قالب قضيه شخصيه بيان شده است. زيرا حكم به پيوستن يا عدم پذيرش عضويت در يك سازمان بين المللي، حكمي كلي نيست و موضوع آن يك مصداق بيشتر ندارد؛ حتي اگر همه مردم در پيوستن يا نپيوستن به اين سازمان، نظري واحد داشته باشند، اين قضيه همچنان جزيي خواهد ماند. اما اگر كسي چنين نظري داشته باشد كه:«عضويت در تمام سازمان‏هاي بين‏المللي، مطلوب يا امري ضروري است»، آنگاه چنين نظري در حكم يك قضيه عام و طبيعيه بيان شده است؛ قضيه‏اي كه ظاهري كلي دارد و با تأملي اندك، مسوره بودن آن ظاهر مي‏شود. چرا كه چنين قضيه‏اي تناقض ذاتي دارد. زيرا هيچ كشوري نمي‏تواند هم در سازمان ناتو عضو باشد و هم در پيمان ورشو (زماني كه اين سازمان وجود داشت). همچنين نمي‏توان هم در سازمان جهاد اسلامي كه از لحاظ تقسيمات سازمانهاي بين‏المللي، يك سازمان خصوصي غير علني است، عضو بود و هم در سازمان جهاني صهيونيسم بين‏الملل كه آن نيز سازماني خصوصي و غير علني است. بنابراين عضويت در بسياري از سازمان‏هاي بين المللي معارض است با عضويت در سازمان‏هايي ديگر. بنابراين كسي كه معتقد است: عضويت در تمام سازمان‏هاي بين‏المللي مطلوب است، يا بواقع ماهيت و تقسيمات سازمان‏هاي بين‏المللي را نمي‏شناسد و يا منظورش آن است كه مطلوب است در آن دسته از سازمان‏هايي كه عضويت در آنها ممكن مي‏شود، وارد شد، البته ظاهراً مي‏توان آنقدر دايره كليات را تنگ گرفت كه آراي سياسي همچنان به صورت قضاياي طبيعيه قابل بيان باشد ولي براي تنگ كردن چنين دايره‏اي بايد تخصيص‏هاي پي در پي وارد ساخت. كه بهتر است از همان اول مسوّره بودن قضاياي آراي سياسي را مورد اذعان قرار داد.

 

دومين خصيصه آراي سياسي، گم بودن مباني آن است. در علم سياست مباني رسيدن به يك توصيف يا حكم، روشن است. همچنين در حوزه انديشه سياسي مي‏توان رد پاي انديشه را پيگيري كرد و به مباني فلسفي آن رسيد. در حوزه علم به حوادث سياسي نيز مي‏توان حدود اطلاعات كسي را نسبت به وقايعي كه مي‏داند، دانست. در حوزه تحليل نيز مي‏توان استحكام و سستي منطق تحليل‏گر را شناسايي كرد اما در حوزه آراي سياسي علاوه بر جهان بيني‏ها، ده‏ها عامل ديگر نظير اميال و منافع نيز دخالت‏هاي مستمر دارند و يافتن مباني و علل رسيدن به يك نظر سياسي، عوامل پيدا و پنهاني مي‏يابد كه شناسايي آنها يا بسيار مشكل است و يا در اظهار آن مشكل پيش مي‏آيد؛ مثلاً اين‏كه كسي بگويد: نمايندگان مجلس شوراي اسلامي، بايد از نخبگان انتخاب شوند و منظورش از نخبگان يعني كسانيكه تحصيلات عاليه دارند، چنين شخصي داراي نظري است در مقابل كس ديگري كه مي‏گويد: مجلس تنها نهادي است كه استعداد آن را دارد كه بطور كامل مردمي باشد. بنابراين شرط داشتن تحصيلات عاليه شرطي است كه به خصيصه مردمي بودن آن لطمه مي‏زند. حال يافتن علل رسيدن به چنين نظراتي، بسيار مشكل است. زيرا در حلاجي اين نظرات، امكان نماينده شدن هر يك از اين افراد را نمي‏توان ناديده گرفت. مزيد بر آن، كسي كه مي‏خواهد اين دو نظر را مورد بررسي قرار دهد، خود طرفدار يكي از اين نظرات بوده و يا نظر سومي دارد كه آن نيز در گم شدن مباني شكل گيري چنين نظراتي، دخالت مؤثري دارد.

 

از خصيصه ديگر آراي سياسي اين است كه همه در اين حوزه داراي نظر هستند؛ چه آنها كه با سياست بيگانه‏اند و چه آنها كه ذهن، رفتار و اميالشان را سياست اشغال كرده است و چه آنها كه با سياست قهرند. فعلاً به آنها كه ظاهراً به سياست كاري ندارند، كاري نداريم؛ اما هر كس حوادث سياسي را پيگير باشد، كم‏كم داراي آراي سياسي مي‏شود و هر كس تحليل سياسي را ارايه مي‏كند، بي‏گمان داراي آراي سياسي خواهد بود.

 

دانش سياست با آراي سياسي، نسبت تباين دارد. چرا كه دانش سياست در دانشگاهها، ذهن دانشجو را پروار مي‏كند ولي آراي سياسي از جامعه، به كنه اعتقادات سياسي فرد منتقل مي‏شود. نمره‏اي كه يك دانشجوي چپ‏گراي تندرو، از استاد دريافت مي‏دارد، شايد با نمره‏اي كه يك دانشجوي راستگراي افراطي مي‏گيرد، برابر باشد؛ اما نظرات و آراي سياسي اين دو دانشجو در مقابل هم قرار دارد. شايد هر دو در نگاه استاد، دانشجوياني با ارزش‏هاي علمي برابر قلمداد شوند اما استاد نيز به يكي بيشتر دل مشغول مي‏دارد. زيرا به يكي بيش از ديگري از لحاظ سياسي احساس قرابت مي‏كند و اين بدان لحاظ است كه آراي سياسي دانشجو از استاد تأثير مي‏پذيرد يا هر دو به يك سرچشمه مي‏رسند ولي علم سياست نسبت به آراي آنان همچنان بي‏اعتناست. حداكثر آن‏كه هر دو گروه، علم سياست را در استخدام آراي خود در آورند. البته اين‏كه عرض مي‏كنم بين دانش سياست و آراي سياسي نسبت تباين برقرار است، بطور مطلق نيست و همانگونه كه هر مطالعه‏اي در هر رشته از معرفت، حتي علوم تجربي در شكل‏گيري آراي سياسي دخالت مي‏كند، دانش سياست به طريق اولي در شكل‏گيري آراي و نظرات سياسي دخيل خواهد بود؛ چنانكه در هر درسي كه از استادي عرضه مي‏شود، مي‏توان رد پاي آراي او را پي‏گرفت ولي اين وقتي است كه استاد عالمي نمي‏كند، بلكه در درس، بحث و كلاس نيز كار سياسي انجام مي‏دهد. البته در تئوري ظاهراً بايد چنين باشد كه دو استادي كه از لحاظ علمي هم طراز هستند ولي با آراي سياسي متفاوت مي‏انديشند، در يك درس واحد مشابه تدريس كنند و آراي سياسي آنان به درس و بحث راه نيابد ولي در عمل به نحو غالب آراي سياسي استاد نه تنها به حوزه علم راه دارد بلكه در انتخاب موضوع و روش نيز دخالت مؤثر مي‏كند. چنانكه يك درس را دو استاد در يك دانشكده تدريس مي‏كنند و مسؤول گروه هر دو را استادي زبردست مي‏داند اما از شر و خير جنجال‏هاي دايمي آنان بر سر مسائل سياسي در گردهمايي‏ها، رنج يا لذت مي‏برد و گاه نيز به علت ورود بيش از حد آراي سياسي استادان به مجموعه درس، گرفتاري‏هاي عديده‏اي پيش مي‏آيد. (البته بيشتر اين گرفتاري‏ها را افراد ناشي ايجاد مي‏كنند والا استادان تيزتري كه به علم تعهدي ندارند ولي براي آراي خود ارزشي فوق درس قايلند، به نحو بسيار پيچيده‏تري كلاس را و درس را بهانه‏اي براي ارايه آراي سياسي خود قرار مي‏دهند و كمتر دانشجويي مي‏تواند اعتراض كند.) بهر حال اگر چه دخالت دادن آراي سياسي در علم سياست دور از شأن و شؤونات علمي است اما در همه جاي دنيا كم و بيش چنين امري رواج دارد و احتمالاً تا دانش سياست نتواند خود را تصفيه و تغليظ كند، در عمل امري اجتناب ناپذير مي‏نمايد.

 

اين‏كه آيا مي‏توان آراي سياسي را جزو معرفت سياسي قلمداد كرد يا نه؛ جاي بحث باقي نيست. چرا كه به هر صورت آراي سياسي نوعي آگاهي از اداره امور است. آنچه جاي بحث باقي گذاشته اين‏كه آراي سياسي ماهيتاً چه نوع معرفتي است؟

 

بي‏گمان از نوع دانش سياست نيست. زيرا علم سياست، معرفت عام است؛ به اين معنا كه مي‏توان به راحتي آن را تدريس كرد ولي آراي سياسي قابل تدريس نيست مگر آن‏كه درسي به عنوان تاريخ آراي سياسي عرضه شود و علم به آراي سياسي نخبگان، خود نوعي معرفت تلقي گردد. معرفتي از نوع معرفت فلسفي نيز نيست. زيرا فلسفه نيز قابل تدريس است. منتها آراي سياسي بسياري از نخبگان مي‏تواند از لحاظ فلسفي مورد بحث و بررسي قرار گيرد.

 

در حقيقت آراي سياسي معرفتي شخصي است؛ يعني ماهيت آن كثرت گراست و در مباني وحدت ندارد، حتي اگر جمعيت انبوهي تا حدود زيادي داراي آراي نزديك به هم مي‏شوند در حقيقت، مشتركاتي بين معرفت آنان ديده شده كه آنها را گرد هم مي‏آورد. البته گاه يك فرد نظريه پرداز، آراي خود را بر جمعيت، گروه، حزب و تشكيلاتي تحميل يا القا مي‏كند ولي اكثر تشكل‏هاي سياسي كه بر محور آراي سياسي فرد يا افرادي معدود قوام گيرد دوام ندارد، يا همراه با تحولات جاري تطور مي‏يابد و يا تحليل رفته و به فروپاشي آن تشكل مي‏انجامد. اگر به ذهن رسد كه آيا مشتركات آراي سياسي افراد كه آنها را در يك جمعيت و حزب سياسي جمع مي‏كند، مي‏تواند معرفتي عام باشد؟ اين سؤال به حقي است كه پاسخي ساده دارد و پاسخ آن اين‏كه جنس هر معرفت عام، بازگشتي به كشف وجهي از واقعيت دارد اما اين مشتركات ماهيتاً يك ميل ذهني است؛ نه يك كشف قاعده‏مند.

 

عواملي مانند: سن، نوع مطالعات، امكانات رفاهي و وضعيت اقتصادي، جهان بيني و ايدئولوژي، شغل، رفاقت، رقابت، مكان زيست و زمان، نزديكي و دوري به قدرت و بسياري از مقولات ديگر، عواملي هستند كه بطور مستقيم در شكل گيري آراي سياسي، شركت مي‏كنند. حال آن‏كه همه اين عوامل در معرفت‏هاي عام، فقط بطور غير مستقيم دخالت دارند. در علوم تجربي و علوم دقيقه تاثير اين عوامل غير مستقيم‏تر است و در علوم انساني كمي مستقيم‏تر مي‏باشد اما در شكل گيري آراي سياسي، اين عوامل كاملاً بطور مستقيم دخالت مي‏كنند و بنيانهاي آراي سياسي را پي مي‏ريزند؛ مثلاً نمي‏توان گفت به دليل لج‏بازي گاليله با كليسا، كروي بودن زمين اثبات شد ولي مي‏توان گفت به دليل فشار فقر و بي عدالتي ناشي از استعمار انگليس، آراي سياسي گاندي شكل گرفت. البته عواملي كه در شكل گيري آراي سياسي كسي بطور مستقيم دخالت مي‏كند، اينگونه نيست كه تصويري شفاف بر آينه اذهان بياندازد، بلكه عوامل پيچيده غير قابل دسترسي، دست بكار مي‏شوند و آراء كسي را سامان مي‏دهند. مثلاً نزديكي به قدرت حاكم، گاه در شكل گيري آراي سياسي دو فرد، دوگانه عمل مي‏كند؛ يكي را به رفاقت و همكاري با مركز قدرت مي‏كشاند و ديگري را به رقابت و تعارض وادار مي‏سازد. به همين دليل گاه دو مشاور هم كلاس و هم شأن، دو تجويز متفاوت دارند؛ يكي تعدد احزاب را پي‏گير مي‏شود، ديگري تعدد احزاب را مخرب اعلام مي‏كند. بنابراين مي‏توان گفت كه آراي سياسي معرفتي سيال است و دايماً در تحول و تغيير. اگر كسي در آراي سياسي خود دايماً يك سخن را تكرار كند، از دو حالت خارج نيست، يا با زمان و تحولات پيش نمي‏رود و آراي خود را به ذهني كه به سنگ مانند است، حك كرده و يا آراي سياسي او، خود را تا مرز يك انديشه سياسي داراي مباني اصيل بالا كشيده است. شق سومي براي آن نيافتم.

 

هر كس حادثه‏اي سياسي را تحليل كند، هر كس به هر مقدار در امور سياست دخالت كند يا با نوعي استدلال، حتي با سكوت نسبت به حادثه‏اي موضع بگيرد، داراي آراي سياسي است. منتها بعضي‏ها آراي سياسي خود را از ديگران مي‏گيرند و برخي جسارت آن را دارند كه خود بيانديشند. ولي هر دو گروه از عوامل محيطي تأثير مستقيم مي‏پذيرند. با اينحال فقط آن دسته از سياستمداران و متفكريني كه منشأ تحولاتي در ساحت سياست مي‏شوند را اصطلاحاً داراي نظر و آراي سياسي قلمداد مي‏كنند و از ذكر اين‏كه همگان داراي آراي سياسي هستند، اجتناب مي‏شود.

 

حضرت امام به عنوان يك سياستمدار برجسته بطور قهري داراي آراي سياسي است و آراي سياسي ايشان، به دليل علاقه، عشق، توجه جدي جامعه به معظم‏له و حفظ، نگهداري و انتشار فرمايشاتشان، تا حدود زيادي قابل دسترسي و شناسايي است. آنچه در اين بحث بسيار حايز اهميت است اين‏كه آرا و نظرات سياسي ايشان با انديشه‏هاي سياسي‏شان تفاوت اساسي دارد و اگر چه به خوبي قابل تفكيك است، اما تا كنون كسي به اين تفكيك توجه جدي نكرده است. اگر اين تفكيك صورت نگيرد، در شناخت ابعاد معرفت سياسي ايشان دچار مشكل مي‏شويم. اگر تفكيك با تأمل بسيار صورت نگيرد، نه تنها در شناخت ابعاد سياسي معظم‏له دچار مشكل خواهيم شد بلكه گاه به علت يافتن نوعي تناقض ظاهري، گرفتار تزلزل، دودلي و ترديد مي‏شويم. چرا كه انديشه سياسي، آرام آرام قوام مي‏گيرد و بنايي محكم مي‏سازد كه قرن‏ها پايدار مي‏ماند. ولي آراي سياسي در مسير جريانات، تطور مي‏يابد و گاه تا 180 درجه تغيير مسير مي‏دهد؛ مثلاً اين‏كه رئيس جمهور نبايد روحاني باشد، يك نظر سياسي است كه تغيير خواهد كرد. اين‏كه جنگ را در چه مرحله‏اي بايد به پايان برد، يك نظر سياسي است. دولت بايد يا نبايد عنان اقتصاد كشور را بطور كامل در دست داشته باشد، از نوع نظرات سياسي است.

 

حضرت امام(ره) بارها نظرات سياسي خود را تغيير داده‏اند و اين تغيير نه تنها از ارزشهاي والاي ايشان نمي‏كاهد بلكه بر عكس، يكي از نكات مثبت و قوت معظم له است. چنانكه وقتي امروز مي‏شنويم كه پيامبر اكرم(ص) در جنگ بدر بر سر چگونگي چادر زدن در كنار چاهها، با پيشنهاد يك فرد عادي تصميمشان را تغيير مي‏دهند، به وجد مي‏آييم.

 

وقتي انديشه‏هاي سياسي حضرت امام قوام گرفت، كسي نمي‏توانست آن انديشه‏ها را بطور مستقيم نشانه رود و در تغيير آن كوچكترين دخالت مستقيم داشته باشد ولي در آرا و نظرات سياسي‏شان، باب مذاكره باز بود. افراد شجاعي كه با ايشان بحث مي‏كردند تا نظراتشان را تغيير دهند، افرادي قابل اعتماد، مورد احترام، دوست و دلسوز تلقي مي‏شدند. در اين بخش از معرفت سياسي، معظم‏له مشاور داشتند، نه به صورت رسمي بلكه مرحوم حاج احمد آقا، حضرت آية اللَّه خامنه‏اي، حجة الاسلام آقاي هاشمي و بسياري ديگر از نزديكان و حتي مطبوعات و دوستان قديمي، همگي نقش مشاور را براي معظم له ايفا مي‏كردند. از مجريان سياست مانند وزير كشور، وزير خارجه، وزير اطلاعات، وزير نفت و بيش از همه از نخست وزيران وقت نظر مي‏خواستند و با دقتي شگفت انگيز به نظرات ديگران توجه مي‏كردند و گاه تغيير نظر مي‏دادند و اين‏كه چنين مشي‏يي داشتند، موهبتي بود كه از انديشه‏هاي سياسي ايشان نشأت مي‏گرفت؛ انديشه‏اي كه براي نظرات مسؤولين و آحاد ملت حرمت قايل است و مشورت و نظر خواهي و گاه ارجح داشتن نظرات ديگران را بر نظرات خود، جزو اصول سياست مي‏داند. تغيير نظر دادن را نه تنها زشت نمي‏شمارد بلكه در كشف نظر ديگران و دخالت دادن نظرات غير، حتي براي تغيير نظر خود اهميت قايل است. البته تبحر ايشان در فقه، اصول، باز بودن باب اجتهاد و مهمتر از همه، تقواي سياسي نيز به كمك انديشه‏هاي سياسي ايشان مي‏آمد و راه را براي تغيير نظر دادن در حوزه آرا و نظرات سياسي هموارتر مي‏ساخت. بنابراين بعضي آرا و نظرات سياسي ايشان، در طول حيات سياسي معظم‏له، تغيير اساسي كرده است و اگر چه اين تغييرات را به حساب آزاد منشي فكري ايشان بايد گذاشت ولي تعداد آنها آنقدرها زياد نيست كه از او چهره‏اي مذبذب بسازد. به همين لحاظ تعداد نظراتي كه در مسير زندگي سياسي ايشان اعلام شده و سپس تغيير كرده است، با تعداد نظراتي كه سياستمداران ديگر در طول عمر تغيير داده‏اند، قابل مقايسه نيست. او تغيير نظر را ممدوح مي‏شمرد و هر كجا به نظري بهتر يا درست‏تر مي‏رسيد، نظر سابق را بي‏تعصب و بي‏درنگ اصلاح مي‏گردد، ولي ابتدا حول و حوش مسائل به دقت مي‏انديشيدند و تحليل مي‏كردند و سپس نظرات خود را اعلام مي‏داشتند. به همين جهت تغيير در نظرات ايشان كم نيست اما نسبت به بسياري از سياستمداران ديگر، فراوان هم نيست. چنانكه تعداد نظرات متفاوتي كه بسياري از رهبران جهان در موضوعات واحد ارايه داده‏اند، بسيار بيش از اوست؛ با اين تفاوت كه تغيير نظر دادن را حتي بسياري از جوامع توسعه يافته نيز بد مي‏دانند و خبرنگاران خبره، زيركي خود را در لو دادن تغيير نظر رهبران سياسي مي‏آزمايند.

 

نكته مهم ديگري كه در حوزه آراي سياسي حضرت امام قابل ذكر است اين‏كه: اغلب، سياستمداران و مديران در بعضي مواقع نمي‏توانستند بخوبي نظرات سياسي ايشان را درك كنند؛ نه اين‏كه اين نظرات پيچيده باشد بلكه هر كس نظر او را در خُم آراي سياسي خود فرو مي‏برد و آن را به رنگ آراي خود در مي‏آورد يا به تعبير ديگر بدان جهت كه هركس براي خود نظراتي داشت، نظراتش حجابي براي درك نظرات آن حضرت مي‏شد. چنانكه در جنگ تحميلي گويا چنين بوده است. جو غالب و حماسه‏هايي كه مخلصين در جبهه‏ها مي‏آفريدند، مانع از آن مي‏شد كه بخوبي درك شود، نظرات ايشان در پايان بردن جنگ چيست؟ مرحوم حاج احمد آقا طي مصاحبه‏اي فرمودند كه ايشان معتقد بودند خوب است در فتح خرمشهر جنگ پايان يابد. بعضي افراد ديگر نيز با شنيدن سخناني ديگر، دلايلي غير از اين دارند؛ از جمله اين‏كه وقتي مي‏فرمودند: ادامه جنگ تا رفع فتنه در جهان. همين افراد مي‏گويند منظورشان ادامه جنگ بوده است. همچنين وقتي قطعنامه هشت ماده‏اي را براي امنيت رواني - اجتماعي جامعه با وضوح تمام بيان فرمودند، باز هم تأويلات مختلفي ازآن شد و نهادهاي انقلابي به يك نحوآن را تفسير نكردند، حال آن‏كه ظاهراً تفسير بر- دار نبود و خود مفسر خود بود. در مورد سازمان مجاهدين قبل از انقلاب و منافقين فعلي، ملي‏گراها، مصدق، آية اللَّه كاشاني، هيأت‏هاي مؤتلفه و مشي مبارزه مسلحانه يا مبارزه پارلماني نيز نظراتي داشتند كه هر كس نظرات ايشان را براي خود واضح و بدون ابهام مي‏داند؛ ولي برداشت از اين نظرات يكسان نيست. چنانكه در مورد مرحوم دكتر شريعتي نيز نظرات متفاوتي از ايشان منقول است كه مخالفين مرحوم شريعتي به آنها استناد مي‏كنند و ارادتمندان او دلايلي دارند كه آن حضرت به مرحوم دكتر شريعتي علاقه خاصي داشته‏اند. در مورد بسياري از شخصيت‏هاي سياسي و فرهنگي جامعه نيز آراي ايشان هنوز جاي بحث و بررسي دارد و به نظر نمي‏رسد كه پس از بررسي دقيق، باز هم نتايج بررسي‏ها، مورد قبول همگان واقع شود. زيرا هر كس خود داراي آراي سياسي است و آراي سياسي اكثر افراد ريشه در اميال شخصي، صنفي، حزبي، رفاقت، رقابت و نيز ريشه در جهان بيني و اطلاعات و ده‏ها عامل ديگر دارد. بزرگترها بخاطر دارند، كساني‏كه مشي مسلحانه را براي براندازي رژيم گذشته تنها راه مبارزه قلمداد مي‏كردند، بگونه‏اي سخن مي‏گفتند كه گويا معظم‏له چنين جواز داده‏اند و پس از انقلاب كه تئوري تسلط بر قواي مجريه در آراي سياسي ايشان مطرح گرديد، معلوم شد ايشان از همان دوراني كه فداييان اسلام را به خاطر حميّت و غيرت ديني‏شان مي‏ستودند، نسبت به مشي مسلحانه نظر مساعدي نداشتند.

 

اگر ليستي از آراي سياسي آن حضرت تهيه شود، بالغ بر هزارها موضوع كلي و جزيي قابل شناسايي است كه شايد بيش از دههاهزار تأويل داشته باشد. اما به رغم آن‏كه تعدد موضوعات و تعدد برداشت‏ها بسيار زياد است، اينگونه نيست كه هرگز نتوان به آراي سياسي معظم‏له راهي متقن باز كرد. زيرا براي بررسي آراي سياسي شخصيت‏هاي سياسي نيز، روش‏هاي منطقي وجود دارد. از جمله اين روش‏ها اين‏كه ابتدا فهرستي از موضوعاتي كه به نحوي به آنها پرداخته‏اند تهيه گردد. درست‏تر آن است كه اين فهرست بر اساس تاريخ حوادث سياسي گرد آوري شود.[5] پس از تهيه ليست، موضوعات به كلي و جزيي تقسيم شود و هر كدام نيز به داخلي و خارجي تقسيم گردد. به طور طبيعي بعضي مسائل، هم داخلي است و هم خارجي؛ مانند جنگ تحميلي كه شق سومي را مي‏طلبد. با تهيه چنين ليستي، آن دسته از آراي سياسي ايشان كه به مسائل بين المللي ارتباط مستقيم دارد، از دسته ديگر كه به موضوعات داخلي مرتبط مي‏شود، جدا خواهد شد و نيز آن دسته از نظرات معظم‏له كه آراي سياسي كلي است، از نظرات سياسي جزيي، قابل تفكيك خواهد بود. من خود با چنين روشي به طور ناقص، آراي سياسي ايشان را در حد درك و توان خود استقرا كرده‏ام و اگر بخواهم نتايج آن را در چند جمله به طور اجمال عرض كنم، ناگزير به ذكر چند مورد بيشتر نخواهم بود و موارد ديگر را ديگران بايد برشمرند. چند موردي كه نسبت به آنها حضور ذهن بيشتر دارم چنين است:

 

در حوزه روابط بين‏الملل، به تئوري توطئه معتقد بودند؛ اما نه به طور اغراق آميز، آنگونه كه بعضي‏ها گمان مي‏كنند، رد پاي هر حركت سياسي را بايد در سفارت انگليس و سفارتخانه‏هايي كه به جاسوس‏خانه تبديل شده‏اند، پي‏گرفت. همچنين به عكس تئوري توطئه به اين اصل نيز معتقد بودند كه نظام بين‏الملل فقط عرصه‏گاه قدرت‏هاي بزرگ نيست. هر ملتي به قدر توان و هوشياري خود در نظام بين الملل ميدان بازي دارد. بر همين اساس نسبت به كساني كه در مقابل تئوري توطئه به طور تمام عيار سر خم كرده‏اند، نظر مساعدي نداشتند و فكر مي‏كردند كه اينها نظام بين‏الملل را درست نمي‏شناسند و خود باختگي آنها نسبت به بيگانه بالاخص نسبت به غرب سياسي، از اين عدم شناخت ناشي مي‏شود.

 

من خود نظام بين الملل را سيال ناميده‏ام بالاخص در اين دوره كه با طرح نظام نوين بين‏الملل، بسياري از اذهان مرعوب اين مغالطه شده كه بافرو پاشي شوروي، آمريكا يكه تاز ميدان سياست بين الملل مي‏باشد و اين سيال بودن را از معظم له الهام گرفته‏ام (نه آن‏كه واژه را بلكه مفهوم را) و گمان مي‏كنم، در آراي سياسي معظم له نظام بين الملل، هم سيال و هم در حال تغيير دايمي تصوير شدني است. در اين زمينه به نظر مي‏آيد آنقدر آراي سياسي ايشان قوام گرفته است كه شايد بتوان آن را از حوزه آراي سياسي بيرون كشيد و در حوزه انديشه سياسي جاي داد كه دو باره به آن اشاره خواهم كرد.

 

يكي ديگر از نظرات كلي ايشان در زمينه روابط بين‏الملل، مسأله حضور است. بدين معنا كه تا حد امكان و مقدورات بايد در تمام زمينه‏هاي بين‏المللي حضور دايمي داشت و ايجاد و حفظ رابطه، اصالت ذاتي دارد؛ يا به تعبير ديگر، اصل بر رابطه است و قطع رابطه، استثنا است. منشأ اين نظر نيز ريشه در انديشه سياسي اصل دعوت و جهان وطني اسلام دارد.

 

اصل عدم دخالت در امور داخلي ديگران را قبول نداشتند. زيرا هيچ كس آن را به طور واقعي قبول ندارد. اين اصل كه در حقوق بين الملل از اصل حاكميت منشأ مي‏گيرد، اصلي است كه بيشتر يك شعار ديپلماتيك شده است تا يك واقعيت عيني. اين اصل با چاشني حقوق، ظاهري عوام پسند دارد اما در واقع افكار عمومي نيز آن را با تحفظ و به شكل خاصي مي‏پذيرد. شايد از اموري است كه پذيرش آن به طور يك جانبه مطلوبيت دارد؛ مثلاً اين‏كه هر كشوري حق داشته باشد، هرگونه كه مايل است، از جنگل‏هاي خود بهره برداري كند و هيچ كشوري حق مداخله در اين مورد را نداشته باشد، امروزه ديگر به طور كامل مردود است و سازمان‏هاي بين المللي محيط زيست دخالت خواهند كرد، جار و جنجال به راه خواهند انداخت و مانع از آن خواهند شد كه جنگل‏هاي يك كشور رو به نابودي بگذارد. همچنين براي حقوق بشر كه يك امر جهاني شده و تا حدود زيادي در نظم سيال فعلي خلأ ايدئولوژي را پر كرده است، ده‏ها سازمان بين المللي خصوصي شكل گرفته و اجازه نمي‏دهد كه در داخل يك كشور، هر قدرتمندي با اتباع خود هر گونه كه ميلش كشيد، رفتار كند. اينها از مصاديقي است كه هر كس و هر كشور به خود اجازه مي‏دهد، به طور مؤثر نسبت به آنها موضع داشته باشد و در امور داخلي ديگر كشورها دخالت كند. البته حقوق‏دانان براي جلوگيري از هرج و مرج و تهديد جنگ، با اين تحفظ، اين نوع دخالت‏ها را مي‏پذيرند كه ابتدا موضوعات قابل دخالت در حقوق بين الملل نهادي شود تا نام دخالت نداشته باشد و سپس دخالت‏ها به صورت‏هاي مجاز عملي گردد. ولي وقتي به ماهيت دخالت توجه شود، دخالت‏ها يك ذات دارند؛ فقط موضوعات و نحوه عمل آنها متفاوت است. بنا بر چنين نظري، ديگر نمي‏توان ساكت بود و مشاهده كرد كه بوسني در خون بغلتد، شوروي سابق مسلمانان را از رفتن به مساجد منع كند، عربستان هر گونه كه مايل بود حرمين شريفين را اداره كند و يا اسرائيل غاصب دست پسر بچه‏اي را كه براي دفاع از وطن خويش سنگ پرتاب مي‏كند، مثل آن‏كه چوب الك دولك را مي‏شكند، بشكند.

 

كساني‏كه نمي‏توانند حكم سلمان رشدي را از وجه سياست بين‏الملل به خوبي دريافت دارند و آن را از مصاديق دخالت تلقي مي‏كنند، نمي‏دانند كه دخالت يك امر هميشه جاري است. منتها بعضي از انواع آنها از سوي كشوري ديگر موهبت است؛ مانند دخالت در جلوگيري از برادر كشي در افغانستان و برخي بسيار بد؛ مانند دخالتي كه روس و انگليس و پس از اين دو، آمريكا در شؤونات داخلي ما داشتند و همچنين دخالت فرانسه در انتخابات الجزاير. بعضي از انواع دخالت‏ها در حقوق بين‏الملل مطرح شده و برخي بي‏آن‏كه طرح شده باشد عمل مي‏شود. بحث دخالت از امور دشواري است كه توضيح آن، زمان بيشتري مي‏طلبد، بالاخص اگر ذهن و قلب كسي را اين شعار ديپلماتيك پر كرده باشد كه به طور واقعي نبايد در امور داخلي ديگران دخالت داشت. شايد بتوانم بگويم اگر در همين حدي كه ديپلماسي اقتضا مي‏كند كه گفته شود، دخالت در امور داخلي ديگران مذموم است، آنگاه يك شعار تاكتيكي پيش روست كه شايد در نظرات سياسي حضرت امام(ره) بتوان شواهدي يافت كه نشان دهد، ايشان اين اصل را به عنوان يك تعارف ديپلماتيك براي كارگزاران سياسي جايز و بلكه واجب مي‏دانستند. بحث دخالت يك وجه ديگري دارد كه مفهوم استقلال سياسي را خدشه دار مي‏كند. در اين بخش يك نظر قاطعي داشتند كه شايد از دوران نو جواني تا هنگام ارتحال بر آن نظر وفادار ماندند و بيش از پانصد بار پس از انقلاب راجع به حفظ استقلال يعني عدم دخالت در اموري كه يك ملت، خود بايد براي خود تصميم بگيرد سخن گفته‏اند. شايد بتوان گفت كه وقتي مصداق دخالت براي حفظ ارزش‏هاي عام است، ارزش‏هايي كه اديان، ارزشي بودنش را تقرير مي‏كنند يا فطرت بر اصالت آن گواهي مي‏دهد، دخالت در نظرگاه ايشان امري لازم و ضروري و بلكه واجب است و جان باختن بر سر حفظ چنين ارزش‏هايي، شهادت خواهد. بود ولي وقتي دخالت در اموري است كه به ارزشهاي ملي و فرهنگي باز مي‏گردد، در چنين مواردي دخالت را مذموم و دخالت كننده را متعدي و متجاوز قلمداد مي‏كردند و خودشان نيز هرگز حتي يك مورد را ندارند كه نسبت به امري كه به ارزش‏هاي فرهنگي ديگر ملل باز مي‏گردد و با ارزش‏هاي عام بشري در تعارض نيست، سخني گفته باشند. بخشهايي از مفهوم استقلال و كوتاه كردن دست اجانب از شؤونات داخلي در نظر گاه ايشان، خود را تا حد موضوعات انديشه سياسي بالا كشيده است.

 

از نمونه آراي سياسي ايشان در زمينه‏هاي بين المللي كه از امور جزيي است،[6] مي‏توان به رابطه با آمريكا اشاره كرد كه در اين زمينه تا كنون بحث‏هاي زيادي مطرح شده و جنجال‏هاي بسياري را نيز شاهد بوده‏ايم. بنابراين نبايد توقع داشت به بحثي كه ده‏ها صاحب نظر راجع به آن سخن گفته‏اند، بپردازيم و منتظر نتيجه قطعي آن باشيم. اما مي‏خواهم اين يادآوري را داشته باشم كه جايگاه چنين موضوعي در معرفت سياسي حضرت امام، در حوزه آراي سياسي است و نه در حوزه انديشه‏هاي سياسي ايشان. اين تفكيك براي كساني كه مي‏خواهند به واقع نظرهاي ايشان را در اين باب جويا شوند، اهميت فوق العاده دارد. چرا كه «انحراف از خط امام» كه بعضي‏ها، بعضي ديگر را به آن متهم مي‏سازند، در جايي است كه از انديشه‏هاي سياسي آن حضرت عدول شود؛ نه جايي كه حوزه آن، آراي سياسي است. بنابراين مي‏بينيم افرادي كه نشان داده‏اند در واقع به آن حضرت علاقه‏مند بوده و در مقابل انديشه‏هايش به نوعي تسليمِ همراه با رضا رسيده‏اند، گاه گفته‏اند رابطه با آمريكا جاي بحث دارد و در مقابل، دسته‏اي ديگر كه آنها نيز عشق و ارادت خود را به حضرتش اثبات كرده‏اند، به طور جدي در مقابل اين نظر موضع گرفته‏اند. براي آن‏كه رندي سياسي نكنم و موضع‏ام را پنهان ندارم، لازم است در همين‏جا بگويم كه به هيچ كدام از دو موضع معتقد نيستم و گمان مي‏كنم هر دو گروه مسامحه كرده‏اند. يك گروه آراي سياسي آن حضرت را در اين خصوص با انديشه‏هايش اشتباه گرفته و گروه ديگر بي‏اعتنا به آراي كسي كه حيات سياسي و وجهه بين‏المللي ما مرهون انديشه‏هاي اوست، نظري را ابراز داشته‏اند ولي با نسيان اين نكته كه در حوزه آراي سياسي، اظهار نظر محترم است اما گاه مخرب نيز هست. چه در بعضي حوزه‏هاي معرفت سياسي، ابراز نظر در حد ابراز نظر مي‏ماند و يا به باور شدن معلومات عمومي منجر مي‏شود، ولي در حوزه آراي سياسي، هر نظري به طور مستقيم در امر سياست دخالت مي‏كند. همانگونه كه آراي مردم در انتخاب نماينده يا رئيس جمهور دخالت مستقيم دارد، آراي سياسي نخبگان در امور مختلف با درجاتي از حساسيت‏هاي متفاوت به طور مستقيم دخيل خواهد بود. البته حقير، حقيرتر از آنم كه براي جامعه تعيين تكليف كنم و توصيه كنم كه چه نگوييد و چگونه بگوييد. هر كس مجاز است سخني را كه از اسرار نيست، از فواحش نيست، خارج از نزاكت نيست، توهين و اهانت نيست، همانگونه كه قانون اساسي به او حق داده، حقش را بستاند يا تكليفش را ادا كند اما سخن بر سر آن است كه به حوزه‏هاي معرفت سياسي عنايت داشته باشيم كه هر حوزه‏اي خواص خود را دارد و حوزه آراي سياسي وسيع‏تر از بالا بردن معرفت سياسي عمل مي‏كند. در حقيقت ابراز نظر در اين حوزه، خود يك عمل سياسي است.

 

بحث بر سر نظرات جزيي بين المللي حضرت امام (ره) بود كه به عنوان يك نمونه پر اهميت، رابطه و مذاكره با آمريكا مطرح شد. اظهار نظرهاي ايشان در اين خصوص پس از تحليل و علم به حوادث گذشته، به صورت يك نظر پيچيده سياسي مطرح مي‏باشد. حال آن‏كه رابطه با رژيم اشغالگر قدس از آراي ايشان بيرون نمي‏آيد بلكه مبناي آن در انديشه سياسي است و به سهولت قابل درك مي‏باشد. همچنانكه رابطه با آفريقاي جنوبي چنين بود. زيرا اين دو كشور در مشروعيت، داراي مشكل بودند كه يكي آن را حل كرد و اسرائيل قادر به حل آن نيست. حال آن‏كه آمريكا در عملكرد سياسي، داراي مشكل مي‏باشد. بنابراين همانطور كه ديديم، آفريقاي جنوبي مشكل مشروعيت را حل كرد و به سرعت رابطه سياسي با آن برقرار شد، در صورتي كه آمريكا مشكل مشروعيت ندارد. مشكل اساسيِ رابطه سياسي با آن كشور، برخاسته از عملكرد آن كشور از كودتاي 28 مرداد تا كنون مي‏باشد. حال اگر شرايط عوض شود، تحليل‏ها و به تبع آن نظرها در اين خصوص عوض خواهد شد. چنانكه آن حضرت قريب به اين مفهوم فرمودند: «اگر آمريكا آدم شود، رابطه برقرار مي‏شود.» اگر چه اين نظري كه اكنون ارايه دادم، ساده‏ترين يا شايد ساده‏لوحانه‏ترين نظر در اين خصوص باشد كه بكار قانع كردن ديپلمات‏ها مي‏خورد و انديشمند را قانع نمي‏سازد اما در عين حال نظر نادرستي نيست؛ ساده لوحانه و بي‏عمق است و در عين حال همه وجوه قضيه نيز نيست. چرا كه قضيه عدم رابطه ديپلماتيك با آمريكا در نگاه ايشان، يك امر بين‏المللي است؛ اگر چه به هيچ كشوري فشار نمي‏آورند كه رابطه خود را با آمريكا قطع كنيد. زيرا چنين توصيه‏اي از سر ضعف و ناتواني است، چنانكه آمريكايي‏ها چنين مي‏كنند، اما قطع رابطه جمهوري اسلامي ايران به عنوان يك انقلاب و يك نهضت پر خروش، نظام بين‏الملل را به نفع جهان سوم متوازن ساخته است. البته براي حفظ امانت بايد عرض كنم كه اين يك برداشت شخصي است و مستندات ذهني‏ام قابل عرضه و استناد عام نيست. با اين حال نظرم را با اين جمله تكميل كنم كه اگر بعضي‏ها گمان مي‏كنند، برقراري ارتباط با آمريكا، بسياري از مشكلات جمهوري اسلامي ايران را حل خواهد كرد و به فرض آن‏كه در پس چنين نظر خوشبينانه‏اي، يك ساده‏نگري نهفته نباشد و به واقع چنين نظري مشكلات را يك شبه حل كند، با اين حال جهان سوم در اين ميان بازنده اصلي است. چرا كه تا رابطه بر قرار نيست، جلالت، ابهت و اقتدار سياست خارجي هجوم گرا و سلطه آميز آمريكا، همواره در معرض تهديدي تحقير آميز قرار خواهد داشت؛ چيزي كه اگر چندي ديگر ادامه يابد جهان سوم را در مقابل تصميمات خود تشجيع مي‏كند و ساختار سياست خارجي آمريكا را تا حدودي كه براي جهان سوم قابل تحمل باشد، اصلاح خواهد كرد. بنابراين گمان مي‏كنم، يكي از دلايلي كه آمريكا به طور مستقيم به جمهوري اسلامي حمله نمي‏كند، به اين دليل است كه به برقراري ارتباط ديپلماتيك براي شكستن ابهت انقلاب، طمع بسته است و اگر اين نياز مرتفع گردد براي تضمين باز نگشتن به شعارهاي قبلي، سياستمداران راديكال‏تر آمريكا، يك گوشمالي جانانه را تجويز خواهند كرد. البته به رغم آن‏كه شديدترين انواع موضع گيري در فرمايشات حضرت امام نسبت به آمريكا ديده شده است. ايشان به هيچ وجه معتقد به ايجاد تشنج نبوده‏اند و كارگزاران سياست خارجي را به رفع تشنج‏ها، نه حتي در روابط دو جانبه بلكه در روابط چند جانبه تشويق مي‏كردند و اين از بلندنظري ايشان نشأت مي‏گيرد و مي‏توان گفت كه در مباحث كلي، آراي سياسي ايشان در زمينه‏هاي بين‏المللي رفع تشنج، خود يك نظر تثبيت شده ايشان است و از اين‏كه حتي بين دو كره يا هند و پاكستان تشنج برقرار باشد رنج مي‏بردند.

 

حال چطور مي‏توان آراي سياسي ايشان را در موضوعات مختلفي كه در آن موضوع موضع گرفته يا اظهار نظر كرده‏اند، از حوزه انديشه سياسي‏شان باز شناخت؟ اين سؤال بحقي است كه وقتي به حوزه انديشه سياسي رسيديم، پاسخ دقيقتر خواهيم يافت، ولي يك خصيصه ديگر را در همين جا ذكر كنم كه حوزه آراي سياسي، حوزه‏اي است كه نظرها در آن حوزه همچنان سيال‏اند و هر آن در معرض تحول. اگر جز اين باشد تحجر و خشك نگري بر افكار حاكم خواهد بود و به هر مقدار، سياستمداري سيطره اقتدارش بيشتر باشد، تحجر و يك‏دندگي او براي ملت خطرناكتر است. حال آن‏كه در انديشه سياسي، مباني تفكر نسبةً پايدار است و كسي كه به طور دايم حرف نويي مي‏زند و انديشه نويي مي‏آفريند، هرگز نخواهد توانست به جامعه و حكومتي امنيت و ثبات ببخشد، به عبارت ديگر، حوزه انديشه سياسي، روندهاي ثابتي است و حوزه آراي سياسي، روندهاي متغير. بنابراين هر گاه به سخني برخورديم كه در يك فاصله زماني كوتاه تغيير كرده بود، بايد آن را در حوزه آراي سياسي جاي دهيم. همچنين هر گاه به نظري برخورديم كه مي‏توانست بي‏آن‏كه چهره سياسي كسي را دگرگونه كند، دگرگون شود، آن نظر در حوزه آراي وي جاي دارد؛ مثلاً اعتقاد به اصل ولايت فقيه، در حوزه انديشه سياسي معظم‏له جاي مي‏گيرد. تفكيك ناپذيري دين از سياست، در همين حوزه است. چرا كه اگر در هر يك از اين دو اصل، تغيير رأي مي‏دادند، تغيير شخصيت سياسي نيز داده بودند. ولي اين‏كه براي جلوگيري از خطر كودتا كه همواره نظامهاي مردمي جهان سوم را از سوي قدرت‏ها تهديد مي‏كند، بايد دو نيروي مسلح از تماميت ارضي كشور حراست كند، يك نظر سياسي ايشان بود كه بالفعل تغيير نكرد ولي تصور تغيير آن، از او دو شخصيت نمي‏ساخت. همچنين اظهار نظر در اين‏كه به جاي خليج فارس بگوييم خليج اسلام. ولي پس از مدتي معلوم شود كه اسلام در قلوب شيوخ خليج فارس آنقدرها نور نتابانده كه اين معنا را درك كنند كه در جهان، خليجي به نام خليج اسلام تابلوي وحدت مسلمانان باشد و اختلافاتي كه جمال عبدالناصر در لج بازي با شاه ايجاد كرده بود و خليج فارس را خليج عربي ناميد، در سايه يك عقب‏نشيني به نفع اسلام حل گردد، وقتي ديدند كه چنين لياقتي در شيوخ نيست، نظر خود را پس گرفتند و خليج فارس را به روايت تاريخ، همچنان خليج فارس مي‏ناميدند.

 

اما در زمينه‏هاي داخلي، برشمردن بعضي آراي سياسي حضرت امام (ره) دشواري مضاعف دارد. در حقيقت براي ما كه او را به طور رسمي رهبر خود مي‏دانيم و ايشان عهده‏دار رهبري جامعه‏اي بوده‏اند كه در آن طيف‏هاي فكري و طبقاتي مختلفي جاي داشته‏اند، اظهار نظر در كشف نظرهاي سياسي ايشان، ما را با مشكل تعدد نظرها افراد مختلف و اصناف مواجه مي‏سازد. چنانكه براي خارج از مرزها، آراي سياسي ايشان در بعد بين المللي مشكل‏تر است؛ تا پرداختن به ابعاد داخلي. چنانكه يك انگليسي مسلمان اگر بخواهد نظرها ايشان را در مسائل داخلي ايران مثلاً جنگ تحميلي يا روحانيت و روحانيون عنوان كند، بدون آن‏كه در اين زمينه ذي‏نفع باشد، اظهار نظر خواهد كرد. ولي وقتي به مسأله سلمان رشدي مي‏رسد، دچار مشكل مي‏شود. زيرا از سويي حكم ارتداد سلمان رشدي به او هويت نيرومند سياسي داده و با چنين حكمي مي‏تواند خود را در جامعه انگليس به طور جدي مطرح سازد و از سوي ديگر، بايد با تمام قوا و هوشياري سياسي، ده‏ها حمله روزنامه‏نگار، نويسنده و طرفداران آزادي فحش را دفع كند. چنين است كه اظهار نظر در مورد آراي سياسي معظم‏له، در مقولات بين‏المللي براي ما چندان مشكل نيست، همچنان كه اظهار نظر در مقولات داخلي براي افراد بيرون از مرز مشكل چنداني ندارد و بالعكس. با اين حال اگر از آراي جزيي ايشان به سوي كلي‏ترها برويم، مسأله ساده‏تر است؛ مثلاً آراي سياسي ايشان نسبت به فعاليت گروه‏هاي سياسي. اگر چه گروه‏هاي سياسي يك بافت و يك هويت ندارند و بايد در مورد هريك به طور جدا گانه در جستجوي آراي ايشان بود اما يك نظر كلي داشته‏اند و آن اين‏كه فعاليت گروه‏ها موجب سياسي‏تر شدن جامعه مي‏شود و سياسي شدن قشرهاي مختلف موجب مصونيت كشور از سلطه بيگانه مي‏شود. البته در طول حيات پربار سياسي‏شان بعد از پيروزي انقلاب، آراي ايشان در مورد بعضي تشكل‏هاي سياسي تغيير كرده است؛ مثلاً از اين‏كه نيروهاي مسلح بيش از آن‏كه در فكر دفاع از كشور باشند، در فكر تشكل‏هاي سياسي برآيند، نظرات مختلفي ابراز كرده‏اند و يا با آن‏كه معتقد بودند ميزان، حال فعلي افراد است و سوابق افراد را نبايد در گزينش‏ها دخالت داد، با تحليل‏هايي از عملكردهاي افرادي كه گذشته انحرافي داشته‏اند، به اين نتيجه رسيدند كه رعايت احتياط در مورد اين افراد شرط عقل است؛ مثلاً در جايي مي‏فرمايند: «فرض كنيد يك نفر آدم قبلاً انحراف داشته، كمونيست بوده، حالا آمده است و مي‏گويد كه من ديگر برگشته‏ام و خير حرفهاي آنها درست نبوده من هم برگشته‏ام. بسيار خوب شما برگشته‏ايد و حالا آمده‏ايد، باشيد. اما نمي‏توانيم ما اين را در راديو تلويزيون راهش بدهيم كه برو مردم را تربيت بكن، ممكن است كه كمونيست باز هم باشد لكن براي خاطر اين‏كه ما را بازي بدهد آمده آن را گفته.»[7]  طبيعي است در اين مثال بنيان نظر قبلي ايشان تغيير اساسي نكرده اما دچار نوعي تحول طولي شده است و اگر وزير يا مديري به واقع يقين حاصل كند كه يك فرد كمونيست، تمام رسوبات تعليمات كمونيستي را از ذهن خود شسته است و توبه او نه فقط زباني بلكه قلبي و ذهني است و با قابليت‏هايي كه داراست مي‏تواند منشأ خير باشد و چنين شخصي را به همكاري با صدا و سيما يا دانشگاه دعوت كند اگر چه به ظاهر، نظر حضرت امام(ره) را عمل نكرده ولي به واقع از خط امام نيز منحرف نشده است. چرا كه معظم‏له در اين زمينه نظري داشتند كه اين نظر يك حكم كلي نيست. زيرا حوزه آراي سياسي حتي در جايي كه احكام كلي صادر مي‏شود، باز قضاياي كلي آن كلي طبيعيه نيست؛ حداكثر يك قضيه مسوره است و بيشتر حكماي اسلامي قضاياي مسوره را در حكم قضاياي شخصيه مي‏دانند.

 

ناگزيرم يك نكته باريك را در اين‏جا عرض كنم و اميدوارم بيش از پيش دقت فرماييد كه نقص بيانم را جبران كنيد و آن اين‏كه از لحاظ معرفت شناسي، آراي سياسي معظم‏له مانند آراي هر متفكر سياستمدار ديگري نقد پذير است و اگر جز اين باشد، جامعه به اخباري‏گري وحشتناكي دچار مي‏شود كه نوراني بودن انقلاب اسلامي را ظلماني مي‏كند و آن حضرت، در طول عمر خود براي رفع خطر اخباري‏گري، خطرهاي بسياري را به جان پذيرفتند و از تهمت‏ها نهراسيدند. حالا نبايد وجود نوراني ايشان خود موجب نوع ديگري از اخباري‏گري شود. اما نكته اين است كه با دانستن اندكي از معارف سياسي، نبايد جسارت داشت كه آراي سياسي شخصيتي كه توانسته است، دين‏باوري را در جهان كفرآلود امروز احيا كند، به راحتي نقد شود؛ نه آن‏كه اصلاً و ابداً و نه آن‏كه يك عده پيدا شوند و متولي امر گردند و بگويند فقط ما به آن اندازه از رشد و بلوغ و تخصص رسيده‏ايم كه در اين زمينه ذي حقيم و ديگران نه. چه هر كس چنين ادعايي كند، معناي ادعايش اين است كه صاحب‏نظران بي‏نام، دانشجو و محقق را به حساب نمي‏آورد و خود را در رديف حضرتش قرار مي‏دهد و تحليل را در جامعه‏اي كه بايد به طور دايم بجويد، بيابد و رشد كند، عليل مي‏كند اما سخن اين است كه ما گفتار معصومين (عليهم السلام) را نقد نمي‏كنيم چرا؟ حال آن‏كه منطق حكم مي‏كند كه قضاياي حمليه، قضايايي است كه احتمال صدق و كذب در آن باشد و با چنين حكم درست منطقي كه بخشي از حقيقت است، فرمايشات حضرت نبي اكرم (ص) كه به صورت قضاياي حمليه بيان شده، قابل نقد مي‏شود ولي به رغم آن‏كه قواعد منطقي اجازه نقد مي‏دهد، قواعد كلامي، ما را به فهم عميق كلام معصوم دعوت مي‏كند؛ نه به نقد آن. همچنين است وقتي منطق حكم كند، آراي سياسي حضرت امام و ديگر سترگ مردان انديشه ذاتاً نقد پذير است. آيا نقد پذير بودن آن در منطق كافي است كه نقد را شروع كنيم؟ البته جايز هم نيست كسي را از نقد منع كنيم، شايد راه درست آن باشد كه سعي كنيم آراي ايشان را بفهميم. پس از فهم آراي سياسي ايشان اگر به نظري ديگر رسيديم، خير مضاعف است اما قبل از درك مباني آراي ايشان نقد، جايز منطقي است نه واجب عقلاني و اگر براي دانشجو، استاد و محقق واجب، ضروري و لازم باشد كه بي‏گمان هست، تمرين بايد كرد كه نحوه نقد و بررسي، از عمل سياسي فاصله بگيرد. چنانكه قبلاً اشاره كردم در حوزه آراي سياسي غالباً اظهار نظر، خود يك عمل سياسي است و مهمتر آن‏كه هر نقدي در اين حوزه بدون پيش‏داوري ممكن نيست. آن حضرت خود چنين بودند. استادان خود را مي‏ستودند و به احترام هر استادي كه حق تعليم بر او داشت، تمام قد مي‏ايستادند اما وقتي با نظر استاد موافق نبودند، تنها و تنها در جلسه مناظره و بحث، لب به نقد مي‏گشودند. اما در جامعه فقط نظر خود را مي‏گفتند و اين يعني اخلاق علمي و اخلاق اسلامي و بالاتر از آن يعني ادب علمي، ادبي كه در سايه آن انوار حكمت بر جان انسان مي‏ريزند و محقق قوي دل مي‏گردد، حال آن‏كه نقدهاي معمول منطقي، ذهن را قوي مي‏كند اما دل را نه. وانگهي هر كس كه در معرفت سياسي دستي دارد اين حق را دارد كه آراي سياسي معظم‏له را نقد كند، اما حق بالاتر آن است كه ابتدا خوب‏تر بفهميم. چرا كه اگر چه حوزه آراي سياسي ايشان مشحون است از سخنان نقدپذير اما لبالب است از تئوريها، نظرها و آراي كشف نشده دلپذير. چه بسا نظري نقد پذير از ايشان پس از درك نظري ديگر، هيجان انگيز شود. به خاطر دارم در اوايل پيروزي انقلاب، بعضي نظر مي‏دادند كه ارتش منحل شود، بعضي نظر مي‏دادند كه ساختار آن تغيير يابد، آنها كه با مسائل تئوريك ساختار دفاعي آشنايي داشتند، از اين كه مي‏ديدند كشور دارد داراي دو نيروي نظامي مي‏شود، نگران هزينه‏ها و اختلافات آنها بودند. شهيد چمران از آن حضرت سؤال كرده بود، چه لزومي دارد كه كشور داراي دو نيروي نظامي و چند نيروي انتظامي باشد؟ وقتي پاسخ را كه فقط دل باختگان مي‏فهميدند، شنيد، اشك شوق از گونه‏هايش چكيده بود. پاسخ چنين بود: كشوري كه دشمنان قسم خورده‏اش دو ابر قدرت مخالف هم هستند، دو نيروي دفاعي مختلف مي‏خواهد. در مورد تعدد نيروهاي انتظامي نيز قريب به اين مضمون فرموده بودند: در ممالك پيشرفته پليس در خدمت مردم بوده، اگر چه گويي اين طورها هم نيست و بيشتر در خدمت طبقات مرفه است اما در كشور ما پليس را براي سركوب مردم بوجود آوردند، حالا رقابت بين كميته‏ها و شهرباني و ژاندارمري به نفع تمام طبقات مردم خواهد بود.[8]

 

5 - مهمترين بخش معرفت سياسي، حوزه انديشه سياسي است. اگر بخواهيم به اختصار ولي دقيق بيان كنيم كه انديشه سياسي چيست؟ شايد تعريف جامع و مانع از آن، اين باشد: انديشه سياسي مجموعه باورهاي فلسفي است كه به طور مستقيم به اداره امور جامعه مرتبط باشد.

 

حضرت امام(ره) در حوزه انديشه سياسي، بياني جديد دارند و طرحي نو در انداخته‏اند. البته اين‏كه مي‏گوييم جديد و نو، نه به معناي آن است كه ايشان چيزي را اختراع كرده‏اند، بلكه آنچه را كه موجود بود ولي از آن غفلت مي‏شد، احيا كرده‏اند. اما به اين اعتبار جديد است كه در قرون اخير در بحث‏هاي دانشگاهي چنين مطالبي يا به چشم نمي‏آمد و يا در تاريخ انديشه سياسي خوانده مي‏شد و پس از ظهور انقلاب اسلامي است كه طرح چنين مباحثي در معرفت سياسي حضور جدي دارد.

 

البته به اعتبار آن‏كه احياگري نيز خود هنري است كه ذهن خلاق، فعال و نو مي‏طلبد و همگان اين هنر را ندارند كه لطايف گذشته را براي حال احيا كنند و در ميان منابع بگردند و بجويند و آنچه را كه به كار امروز و فردا مي‏آيد را بيابند، بنابراين از اين حيث نيز مي‏توان گفت كه اگر چه آن حضرت در حوزه انديشه سياسي، خميرمايه‏ها و بنيانهاي انديشه‏شان همان منابع گذشته است ولي در نحوه ارايه، طرحي نو و جديد در انداخته‏اند. همچنانكه در فقه نيز چنين بودند.

 

اگر ضرورت داشته باشد به تعريفي كه از انديشه سياسي ارايه داديم باز گرديم، توجه دقيق به ساختار آن تعريف اهميت دارد. اول آن‏كه: جنس انديشه سياسي، مجموعه باورهاي فلسفي ذكر شده است. به اين معنا كه انديشه سياسي ماهيةً فلسفي است. (فلسفي به معناي عام كلمه) و طبيعةً اين معنا القا مي‏شود كه قوام گرفتن يك انديشه سياسي از روش‏هاي علمي پيروي نمي‏كند؛ نه به اين معنا كه علمي نيست. به اين مفهوم كه در متدولوژي از روش‏هاي فلسفي بر مي‏خيزد و نه از روش‏هاي علمي. مثلاً وقتي سؤال شود، يك نظام سياسي با رأي مردم مشروعيت مي‏يابد يا به طريقه ديگري؟ هر كس به اين سؤال پاسخ دهد، كاري فلسفي كرده است؛ نه علمي. ولي اگر سؤال شود چه حكومت‏هايي مشروعيت خود را با رأي مردم به دست آورده‏اند؟ پاسخ به چنين سؤالي، روش علمي مي‏طلبد. به اين معنا كه با روش استقرا نظام‏هاي سياسي را طبقه بندي مي‏كنيم و سپس هر نظام سياسي كه مشروعيت خود را از مردم كسب كرده بود، به عنوان پاسخ سؤال بر مي‏شماريم.

 

دوم آن‏كه: انديشه سياسي مجموعه باورهاي فلسفي است كه در طول هم قرار مي‏گيرد؛ نه يك موضوع مجرد. اگر كسي جمله‏اي فيلسوفانه، زيبا و مردم پسند بگويد و در يك عبارت نحوه اداره جامعه را توضيح دهد، چنين شخصي انديشمند سياسي نيست و آنچه عرضه مي‏كند، انديشه سياسي نيست. چرا كه انديشه سياسي يك امر و يك عبارت نيست؛ مثلاً اگر كسي بگويد: از بحث‏هاي بي‏نتيجه مقبوليت و مشروعيت هرگز سخن نخواهم گفت. آنچه مهم است، آن است كه مردم خود بايد سرنوشت خود را رقم زنند و از توضيح چگونگي مشروعيت يك نظام سياسي طفره رود، شعار دهنده در دايره انديشمندان سياسي ورودي نخواهد داشت و حداكثر در حد يك شخصيت سياسي موفق يا ناكام در تاريخ سياسي جاي خواهد گرفت. انديشمند سياسي كسي است كه بتواند براي هر سؤال فلسفي مرتبط با اداره جامعه پاسخي غير معارض با ديگر باورهاي خود بيابد. از لحاظ منطقي، اين مجموعه باورها بايد در طول هم باشد و نبايد با هم معارضه كنند. استحكام و سستي يك انديشه سياسي را از توالي باورهاي غير معارض مي‏توان باز شناخت؛ مثلاً اگر كسي باور داشته باشد كه سلطنت يك موهبت خدايي است كه ميراث بر آن خاندان سلطنت مي‏باشند، ديگر نمي‏تواند به اصالت رأي براي تعيين حاكم نيز معتقد باشد و اگر به هر دو باور معتقد است، تعارض در انديشه دارد. البته همه كساني را كه به عنوان انديشمندان سياسي مي‏شناسيم، توانسته‏اند يك مجموعه منسجم از باورهاي فلسفي را به عنوان انديشه سياسي خود مطرح سازند. آنچه جاي بحث باقي گذاشته آن است كه بعضي از اين باورها به ظاهر در طول هم‏اند و با دقت و تأمل، تناقضات آنها آشكار مي‏شود و يا آن‏كه بنيان‏هاي اوليه بعضي انديشه‏ها، مورد پذيرش نيست. مثلاً ماكياول تقريباً توانسته است مجموعه باورهاي خود را از چگونگي نحوه اداره جامعه سامان دهد. اما انديشه‏هاي سياسي او به دليل آن‏كه بر شالوده مشروعيت رفتار شهرياران قوام گرفته، بخش‏هايي از آن در بيشتر سرزمينها، بنياني غير مقبول دارد، اگر چه بعضي تئوري‏هاي او در باب قدرت سياسي هنوز مورد پذيرش معارضان وي نيز هست. به اين اعتبار ماركس نيز يك انديشمند سياسي است كه توانسته مجموعه باورهاي خود را از نحوه اداره جامعه در طول هم قرار دهد ولي جداي از بنيان‏هاي باطلِ زير بناي تفكرش، مرتكب تناقضاتي در رديف كردن مجموعه باورهاي خود شده كه انديشه‏هايش را سست كرده اما سستي انديشه‏هاي او، انديشه‏اش را باطل ساخته است؛ نه انديشمند بودنش را. البته ماركس آنقدر با اقتصاد آميزش فكري داشته كه بيشتر، او را يك صاحب‏نظر اقتصادي مي‏دانند تا يك انديشمند سياسي. ولي به دليل آن‏كه وي براي نحوه اداره جامعه طرح دارد و كمونيسم را از اقتصاد فراتر برده و به نحوه اداره جامعه نيز تعميم داده، در جرگه انديشمندان سياسي جاي گرفته است.[9]

سوم آن‏كه: انديشه سياسي به طور مستقيم به اداره امور مردم مرتبط است. بر اين اساس بسياري از باورهاي فلسفي از جرگه انديشه سياسي خارج است؛ اگر چه انديشه سياسي در دايره باورهاي فلسفي است. در حقيقت اين قيد، تعريف را مانع مي‏كند. بنا بر اين فيلسوفاني كه به نحوه اداره جامعه نپرداخته‏اند، انديشمند سياسي نيستند؛ مثلاً ملّا صدرا از نوادر فيلسوفان بزرگ تاريخ بشر است اما به دليل آن‏كه براي اداره امور جامعه طرحي مشخص ندارد، هر چند جسته و گريخته به مسائل اجتماعي نظر دوخته باشد، انديشمند سياسي تلقي نخواهد شد. اما همه انديشمندان سياسي فيلسوفي مي‏كنند حتي اگر بنيان‏هاي فلسفي آنها سست باشد يا ادعا كنند كه از فلسفه بيزارند. هر كس به ساختارهاي كلان نحوه اداره امور جامعه پرداخته باشد، بدان جهت كه نوع مباحثي كه مطرح مي‏كند ماهيتي فلسفي دارد، پس فيلسوفي كرده است و آنچه عرضه مي‏كند نيز ماهيةً در دايره فلسفه است و به روش‏هاي فلسفي، قابل نقد و بررسي قرار مي‏گيرد؛ مثلاً مرحوم دكتر شريعتي در كتاب امت و امامت، به نحوه اداره امور مردم بر اساس انديشه ولايت و وصايت مي‏پردازد. اگرچه ادعا مي‏كند كه آنچه در آن كتاب عرضه مي‏دارد جامعه شناسي امت و امامت است ولي به واقع در آن كتاب بياني فلسفي دارد. آنچه مطرح مي‏سازد، مثال هاي جامعه شناختي دارد اما متدولوژي آن فلسفي است. علامه طباطبايي (ره) يك فيلسوف رآليست است كه از مسائل اجتماعي غفلت نكرده و در خلال اكثر مباحثي كه پيرامون مسائل مختلف بحث كرده، از انسان، جامعه و ارتباط وحي با قوانين طبيعي و اجتماعي سخن به ميان آورده و با استدلالات فلسفي اثبات كرده كه دين فطري است كه جامعيت آن تمام احكام اجتماعي را نيز شامل مي‏شود ولي به رغم آن‏كه معظم له يك فيلسوف است كه به احكام اجتماعي نيز نظر انداخته، وي در جرگه انديشمندان سياسي جاي نمي‏گيرد. چرا كه مباحث فلسفي ايشان در باب مسائل اجتماعي، به طور مستقيم به نحوه اداره امور جامعه مرتبط نيست. البته انديشه‏هاي والاي ايشان مي‏تواند مصالح يك انديشه سياسي باشد ولي به طور مستقل انديشه سياسي نيست. حال آن‏كه استاد مطهري يك انديشمند سياسي است. چرا كه وقتي كليه آثار او مطالعه شود، خواننده مي‏تواند مدينه فاضله او را در ذهن ترسيم سازد. البته استاد مطهري خود به انديشه سازي نو مبادرت نكرده، بلكه در سامان دادن انديشه‏هاي مطرح شده نسل خود، استادانه نو سازي كرده است. خواجه نظام الملك يك انديشمند سياسي است كه در سياست‏نامه به طور مستقيم، نحوه اداره جامعه را طراحي كرده است؛ اگر چه كتاب او مخلوطي است از انديشه‏هاي سياسي، علم سياست، اخبار، روايت، حكايت، شعر و ديگر لطايف. ولي در نهايت براي ساختار حكومت و نحوه اداره امور مردم، طرح مشخصي دارد كه البته آن طرح با انديشه‏هاي سياسي امروزي ما همخواني ندارد و قابل نقد است. خواجه نصير الدين طوسي در كتاب اخلاق ناصري، يك انديشمند سياسي است و كتاب اخلاق ناصري اگر چه اخلاق نام گرفته، ولي بخش‏هايي دارد كه به طور متوالي مباحث نظري چگونگي رفتار اجتماعي را در بخش اداره امور توضيح مي‏دهد. مرحوم ناييني فقيه است و اگر چه با طرح مباحث فقهي، مسائل مشروطيت را توضيح مي‏دهد ولي همان مباحث به گونه‏اي طرح شده كه در حيطه فلسفه سياسي نيز جاي دارد و به دليل آن‏كه به اداره امور جامعه پرداخته و اين پردازش هم ظاهر و باطني فقهي دارد و هم به واقع باطن كلامي و فلسفي، بنابراين آراي ايشان آرايي است كه تا مرز انديشه سياسي بالا آمده و كتاب «تنبيه الامة و تنزيه الملة» مي‏تواند به عنوان انديشه سياسي عصر مشروطيت مورد بررسي قرار گيرد. چينيان در طول تاريخ طويل خود، داراي انديشه‏هاي سياسي پيچيده‏اي بوده‏اند كه پيوستگي تاريخي آنان موجبي شده كه نتوان انديشمندان سياسي آنان را به خوبي شناسايي كرد. زيرا بنيان‏هاي فلسفي انديشه آنان كه غالباً در قالب افسانه‏ها به فرهنگ سياسي مردم راه مي‏يافت، چنان استوار بود كه اين ملت را بي‏نياز از دگرگوني و انقلاب در انديشه مي‏ساخت، ولي در عصر جديد «مائو» در آن كشور به عنوان يك رهبر سياسي انديشمند مطرح شد؛ انديشمندي كه نيمي از خميرمايه‏هاي انديشه خود را از ماركس وام گرفته و نيم ديگر را از فرهنگ باستاني چين. پس از رنسانس در غرب، ده‏ها انديشمند سياسي ظاهر شدند و آنقدر به نقد يكديگر پرداختند تا انديشه سكولاريزيم زاييده شد و اكنون غرب داراي يك انديشه نسبةً فرا گير است. با اين تحفظ كه اين انديشه نيز همواره در حال نوسازي خود مي‏باشد و نو سازان آن در انبوه آنچه گفته شده و مي‏شود، گم مي‏شوند. چنانكه اگر سؤال شود، انديشمندان سياسي قرون جديد غرب، چه كساني هستند؟ فقط كساني كه در رنسانس تبلور بيشتري داشتند مانند «ولتر» و «رسو» و كمي بعد از آن «نيچه»، «هگل» و «ماركس» به ذهن مي‏آيند و كساني مانند «ژان پل سارتر»، «برشت»، «آلبركامو» و ديگران در لابلاي صدها نام ديگر، گم مي‏شوند. در هند نام «گاندي» به عنوان يك انديشمند بزرگ در دل‏ها حك شده است. اعراب، «ناصر» را به عنوان يك انديشمند سياسي مي‏شناسند؛ اگر چه او، بيشتر داراي آراي سياسي بود تا انديشه سياسي. ولي «كواكبي» يك انديشمند بزرگ عرب است كه انديشه‏هاي سياسي‏اش بنيان‏هاي قوي فلسفي دارد و امام خميني (ره) نه فقط به عنوان يك رهبر مذهبي و سياسي قدرتمند بلكه به عنوان انديشمندي كه به طور مستقيم براي اداره امور جامعه طرح دارد، در عصر حاضر به عنوان انديشه ساز و انديشمندي سياسي مطرح مي‏باشد كه موضوع ماست و در صدد آنيم كه گوشه‏اي از بنيان‏هاي انديشه سياسي‏اش را بشناسيم.

 

چهارم اين‏كه: بدون آن‏كه ايدئولوژي به ظاهر در تعريف انديشه سياسي ورودي داشته باشد، ذاتي انديشه سياسي است. اين معنا هم به روش استقرا قابل دريافت مي‏باشد و هم در تحليل معرفت شناسانه انديشه سياسي، غير قابل انكار است. اگر به روش استقرا، انديشه‏هاي سياسي مورد مداقه قرار گيرد، ديده مي‏شود كه در تمامي آنها بحث از بايد و نبايدهاست و تمام بايد و نبايدها، مسائل ارزشي‏اند كه جز با باوري ايدئولوژيكي عرصه عمل ندارند. كم‏رنگ ترين شكل ايدئولوژي را مي‏توان در مدينه فاضله افلاطون مثال آورد. انواع پر رنگ‏تر آن را در نضج گيري رنسانس مي‏توان سراغ گرفت. در اين دوره، قبل از آن‏كه درسي به عنوان انديشه سياسي، قالب دانشگاهي به خود بگيرد، آنچه از فيلسوفان محبوب عامه عرضه مي‏شد، الزامات عملي و رفتاري در فرهنگ مردم ايجاد مي‏كرد تا جايي كه بر سر به كرسي نشاندن يا مقاومت در مقابل آن انديشه‏ها، گروه‏ها چنان به جان هم مي‏افتادند و حادثه مي‏آفريدند، آنگونه كه گويي؛ پيامبري حكم جهاد داده و معتقدان، عمل به تكليف مي‏كنند. براي به كرسي نشاندن انديشه كمونيسم، بسياري از جوانان پر شور، جانشان را در راه تحقق اين هدف از دست دادند. اقوالي از رفتار استالين مي‏شنويم كه اغراق آميز مي‏نمايد و مو بر تن انسان راست مي‏كند. گويا او جان 15 ميليون نفر را براي سيطره انديشه كمونيسم در ساختار اداري شوروي ستانده است. كمونيسم كه با تمام قامت، يك انديشه‏اي سياسي است، اگر ماهيت ايدئولوژيكي نداشت، چگونه مي‏توانست گروهي را هيجان زده كند و گروهي ديگر را به خاك و خون كشد؟

 

به حصر عقل نيز مي‏توان به ماهيت ايدئولوژيكي بودن انديشه سياسي واقف شد. چرا كه انديشه سياسي، داخل در معرفت فلسفي است. فلسفه يا ديني است يا غير ديني و يا در مقابله با دين. در هر سه شكل[10]  تعارض و نفي و جدال، لازمه آن مي‏شود كه البته نه از نوع علمي آن. چرا كه تعارض و جدال در ساحت علم، فقط در همان ساحت، كسي را در مقابل ديگري قرار مي‏دهد و نه در همه زمينه‏ها؛ مثلاً دو پزشك كه بر سر شيمي درماني يا جراحي يك بيمار اختلاف جدي دارند، عالمي نخواهند كرد اگر جدال خود را به تفاوت جان و روح نيز تسري دهند. اما دو فيلسوف سياسي، يكي موحد و ديگري مشرك، به جز مشتركات مباني فلسفه (حتي گاه در همان مباني)، در تمام زمينه‏ها با هم اختلاف جدي و اساسي خواهند داشت و حتي در موضوعات به ظاهر بديهي نيز جدالي پايان ناپذير بين آنان برقرار است؛ مثلاً اين كه هر شهروند بالغي مكلف است از تماميت ارضي كشور خود دفاع كند؛ امر مشتركي است كه غالب انديشمندان سياسي، آن را از تكاليف خدشه ناپذير آحاد بالغ جامعه مي‏شمارند. اما يك انديشمند سياسي كه مباني انديشه‏هايش را از دين برگرفته است، اگر فدا كاري براي حفظ تماميت ارضي كشور را از اوجب واجبات به شمارد، نمي‏تواند فقط به نتيجه بنگرد و از مبنا غفلت كند. بنابراين چنين حكم خواهد داد كه جز براي اداي تكليف در مقابل خداوند، هر نوع فداكاري و جانبازي خود كشي است، همچنانكه طفره رفتن از جهاد گناهي نابخشودني خواهد بود. حال آن‏كه انديشمند سياسي غير مذهبي به نتيجه عمل مي‏انديشد و فدا كاري در راه ميهن را تكليف آحاد ملت مي‏داند تا كشور محفوظ بماند و در مقابل اين سؤال اساسي يك سرباز كه اگر بميرم و نبينم كه بر سر كشور چه آمده، چه چيز عايد من شده است؟ پاسخي قانع كننده ندارد مگر آن‏كه شاعري كند و هنرمندانه از پاسخ‏هاي قانع كننده عقل طفره رود، يا سائل را به حكم غريزه دفاع، دلالت دهد. به هر صورت، هر توجيهي بسازد يا بيابد، توجيهي است، براي عرصه عمل كه از سويي با انديشه مذهبي تباين يا تعارض خواهد داشت و از دگر سو، پاسخي است كه دفاع را ايدئولوژيك مي‏كند و اگر نتواند چنين كند، انديشه، نارسايي خود را در عمل و باور مردم آشكار خواهد ساخت.

 

در همين جا لازم است اين تذكار را هم بدهم كه فلسفه و كلام دو معرفت مستقل هستند و تفاوت‏هاي زيادي دارند. با اين حال مشتركاتي دارند كه در بحث انديشه سياسي، كسي كه به روش كلامي طرحي براي اداره امور مردم ارايه مي‏دهد را نيز مي‏توان در جرگه انديشمندان سياسي قلمداد كرد. چرا كه بحث‏هاي كلامي نيز در نهايت ماهيتي فلسفي دارد. اما جامعه شناسي، علم مديريت و فقه چطور؟ آيا مي‏توان انديشه‏هاي سياسي كسي را در اين دانش‏ها نيز جستجو كرد؟

 

در معرفت شناسي، بحث بسيار مهمي وجود دارد. به اين مضمون كه چه چيز دانشي را از دانشي ديگر جدا مي‏كند؟ مثلاً حدود دانش فيزيك را چگونه مي‏توان از محدوده شيمي باز شناخت؟ در قرون اخير، معرفتي به نام «فلسفه علم» عهده‏دار پاسخ به چنين پرسشي شده است ولي غالب پاسخ‏هايي كه براي سؤال فوق وجود دارد، كاربردي است تا هر كس بكار خود بپردازد و محدوده موضوعات مرتبط با رشته خود را بشناسد. براي شناسايي محدوده‏هاي هر دانشي، تعريفي كه از آن دانش مي‏شود كفايت مي‏كند و گاه بي‏آن‏كه تعريفي ارايه شود، موضوعاتي كه در طول درس، يك دانش آموز يا دانشجو با آن آشنا مي‏شود، ادراكي را در ذهن بوجود مي‏آورد كه همان ادراك كافي است تا جوينده يابنده شود؛ مثلاً يك دانش آموز دبيرستاني به راحتي سؤالهاي تاريخي را از سؤالهاي رياضي تشخيص مي‏دهد بي‏آن‏كه حتي از اين دو دانش، تعريف جامع و مانعي عرضه شده باشد. اما موضوعات سياست، فقه، جامعه‏شناسي و مديريت، موضوعاتي است كه دايره‏اي بزرگ ترسيم مي‏كند و در آن دايره، مسائلي طرح مي‏گردد كه بي‏مرز است؛ مثلاً گاه يك بازي فوتبال بين دو تيم از دو كشور، چنان در سياست موضوعيت مي‏يابد كه حتي يك سفير و اعضاي سفارتخانه را كه بايد به كار سياست بپردازند، بسيج مي‏كند تا امكانات خود را براي برنده شدن تيم كشور خود بكار گيرند و اين بسيج يك كار سياسي تلقي مي‏شود. چنين است كه در بحث معرفت شناسي، روش‏ها مطرح مي‏شوند و به اين كفايت نمي‏شود كه موضوعات دانش، دانشي را از دانشي ديگر جدا كند. در اين‏جا روش‏ها دخالت مي‏يابند؛ به اين نحو كه اگر موضوعات واحد، به روش‏هاي مختلف مورد بحث قرار گيرند، مرز بين اين دانش‏ها را روش‏ها تعيين خواهد كرد؛ مثلاً بازي شطرنج به عنوان يك موضوع، يك نوع بازي فكري است كه در ظاهر ربطي به پرورش جسم ندارد ولي وقتي مسابقه‏اي بين دو فرد يا دو تيم برگزار مي‏شود، در بسياري از كشورها به عنوان موضوعي جدي براي مديريت تربيت بدني طرح مي‏گردد و در مديريت برگزاري در رديف رشته‏هاي ورزشي ديگر جاي مي‏گيرد. وقتي بخواهند همين بازي را كامپيوتري كنند، ديگر موضوعي كاملاً فني و رياضي است و مديريت تربيت بدني در برنامه نويسي به زبان ماشين راهي ندارد. همچنين مي‏تواند در رشته‏هاي علوم انساني مطرح شود و دانشجويي به عنوان پايان نامه خود، اثرات اجتماعي و رفتاري آن را در ميان جوانان پي‏گيري كند. همچنين همين موضوع، مي‏تواند در فقه موضوعيت يابد و حلال و حرام و مستحب و مكروه بودنش به عنوان يك حكم شرعي از روش‏هاي فقهي بيرون آيد.

 

اين اطاله كلام به منظور آن بود كه بگوييم، بسياري از موضوعاتي كه گمان مي‏كنيم موضوعي كاملاً فقهي است يا مختص يك رشته ديگر است، مي‏تواند با روشي ديگر در رشته‏اي ديگر موضوعيت يابد؛ چنانكه بعضي احكام فقهي حضرت امام(ره) را مي‏توان از وجوه مختلف معرفت سياسي مورد توجه قرار داد. چنانكه حكم ارتداد سلمان رشدي به طور كامل و خالص يك حكم فقهي است؛ يعني اين حكم، به لحاظ آن‏كه يك كار سياسي قوي انجام گردد، صادر نشده است كه اگر چنين بود آنگاه بايد از متدولوژي معرفت‏هاي سياسي پيروي مي‏كرد.

 

حال با چنين پيش زمينه‏اي، مرور كوتاهي به امهات انديشه سياسي حضرت امام(ره) خواهيم داشت. البته بي‏آن‏كه سير تحول آن را پيگير باشيم. بنابراين نقطه آخر انديشه‏هاي ايشان مبدأ بحث ماست.

 

1 - در تقسيم بندي انديشه‏ها به ديني و غير ديني، انديشه‏هاي سياسي ايشان كاملاً ديني است. ذكر اين مسأله به ظاهر بديهي، براي آن است كه اشعار دهم كه انديشه‏هاي سياسي التقاطي نيز وجود دارد؛ مثلاً انديشه سياسي عصر مشروطه چنين بود: بعضي مباني آن را از اسلام برگرفته بودند و بعضي ديگر را از فرهنگ غالب.[11] ممكن است انديشمند سياسي ديگري، يك انديشه سياسي عرضه كند يا كرده باشد كه با انديشه‏هاي ايشان متفاوت باشد ولي اين تباين، دليل بر غير ديني بودن يكي از آن دو نباشد. چنانكه انديشه‏هاي سياسي فردوسي حكيم يك انديشه كاملاً اسلامي و شيعي است. انديشه‏اي كه بسيار هنرمندانه و زيركانه توانسته، اسلام را از ناسيوناليسم ضد اسلامي عرب، ترك و حتي ناسيوناليسم افراطي ايراني، جدا كند. اما به هيچ وجه مشابهت ظاهري بين كتاب ولايت فقيه حضرت امام(ره) و سخنان بعدي ايشان در باب آن‏كه «شاهنشاهي پوسيده‏ترين نظام حكومتي است» با شاهنامه ديده نمي‏شود؛ مگر آن‏كه به طور عميق مطالعه كنيم. البته شايد اين مثالي كه عرض كردم براي عده‏اي چنان غير ملموس جلوه كند كه بگويند قياس مع الفارق است و اگر چنين تصور شد، انديشه سياسي مرحوم ناييني مثال خوبي است كه به طور كامل با انديشه‏هاي معظم‏له منطبق نيست؛ اما هيچ‏كس نمي‏گويد كه آن التقاطي است يا ديني نيست. همچنانكه انديشه‏هاي اقبال مسلمان دين باور عاشق، بر نظرات حضرت امام به طور كامل منطبق نمي‏شود ولي او به رغم آن‏كه با فرهنگ غرب آشنا است، انديشه‏هايش از دين بر مي‏خيزد. اگر به بحث‏هاي كلامي در اين زمينه نزديكي نكنيم و بحث از درستي و نادرستي و عمق دريافت‏ها و درجات مختلف عمق معرفت را ناديده انگاريم و به اين توضيح تعريف گونه بسنده كنيم، منظور روشن مي‏شود: هرگاه مباني انديشه‏اي از منابع ديني انتزاع شود، آن انديشه ديني است و اگر از منابع ديگر انتزاع شود، آن انديشه ديني نيست و اگر از هر دو انتزاع گردد، آن انديشه التقاطي است.[12]

با توضيح فوق، باز هم شايد روشن نشود كه چگونه فردوسي حكيم را جزو انديشمندان ديني قلمداد مي‏كنم. براي روشن شدن چنين ابهامي مي‏گويم: مباني انديشه با موضوعات آن فرق مي‏كند؛ چنانكه در منابع ديني گذشته، پارلمان و رياست جمهوري و تفكيك قوا به نحوي كه امروزه در كشور ما وجود دارد و منابع دلالت مي‏كند كه اين‏ها از غرب سياسي آمده، وجود نداشته است، ولي در انديشه حضرت امام(ره) تفكيك قوا و پارلمان جايگاه خاصي دارد، همچنانكه افسانه رستم و سهراب، موضوعات ديني نيست و در منابع ديني جايگاهي ندارد. بنابراين آنچه انديشه‏اي را ديني مي‏كند، مباني است؛ نه موضوعات. چنانكه اگر كسي حقوق بشر در اسلام را، با مباني انسان محوري كه به ظاهر مباني غير ديني است توضيح دهد، آنچه حاصل مي‏آورد، اسلامي نخواهد بود، منتها موضوعش يكي از موضوعاتي است كه در اسلام مطرح مي‏باشد. اين نكته بسيار مهمي است كه بعضي به غفلت از آن مي‏گذرند. بر همين قياس، كساني كه با مباني اقتصاد چپ يا سرمايه‏داري، اقتصاد اسلامي مي‏نويسند و يا با همان مباني، سياست يا مديريت و غيره را به اسلام نسبت مي‏دهند، آنچه حاصل آورند هر چند مثال‏هاي فراوان از قرآن كريم و روايات معصومين (عليهم السلام) نيز داشته باشد، بنيانش را ديني نمي‏كند. آنچه مي‏توان به طور جزمي‏تر گفت اين‏كه مباني اصيل‏اند و انديشه‏هاي ديني و غير ديني را بايد در مباني جستجو كرد و نه در موضوعات آنها. چنانكه ممكن است از كامپيوتر يا معماري، موسيقي و هنر سخني به ميان آيد و آن سخن كاملاً اسلامي باشد اما مباني سخني در باب نماز و روزه را به جرأت گفت كه اسلامي نيست.[13]

2 - در انديشه‏هاي سياسي حضرت امام(ره) دين از سياست جدا نيست. اين موضوعي است كه همگان مي‏دانيم. توضيح بيشتري كه عرض مي‏كنم براي ورود به عمق بيشتر اين امرِ به ظاهر بديهي است كه با مسأله فوق، فرق دارد. قبلاً گفته شد كه انديشه سياسي ايشان ديني است و در اين‏جا اين مسأله را توضيح مي‏دهم كه سياست و ديانت در انديشه ايشان عين هم است و اين درجه بالاتري است.

 

گمان مي‏كنم دو شخصيت بزرگ، تفكيك ناپذيري دين از سياست را به حضرت امام تمام و كمال آموخته باشند؛ يكي مرحوم مدرس (ره) كه توانست باور خود را در عبارتي كوتاه و گويا خلاصه كند و بفرمايد: سياست ما عين ديانت ماست و ديانت ما عين سياست ماست و ديگري حضرت آية اللَّه شاه آبادي (ره) كه دستهاي اين شيداي تشنه را گرفت و از كوچه باغهاي شناخت تا سر چشمه، دوان دوان برد و در رود جاري عرفان، او را به عريان شدن واداشت تا غسل توحيد كند. چنين شد كه غبار از چشمهايش بر گرفته شد تا دين را عريان‏تر ببيند. پس از آشنايي و تلمذ در محضر اين دو بزرگوار، ديگر چيزي به نام دين و سياست، دين و اقتصاد، دين و جامعه، دين و تكنيك و دين و دنيا براي وي باقي نماند. هر چه ماند توحيد بود و به وحدتي رسيد كه فقط خاصان مي‏رسند. بنابراين از اين پس در ذهن ايشان سياست نبود كه عين ديانت بود. اقتصاد، فرهنگ و هر چيز ديگر نيز مانند سياست شد؛ يعني به واقع در نظر ايشان، همانگونه كه سياست عين ديانت بود، اقتصاد نيز عين ديانت، فرهنگ نيز همين طور بود. حال آن‏كه بسياري از دين داران، اقتصاد را چيزي مي‏دانند و دين را چيز ديگر. دين را منحصر در موضوعات خاصي مي‏پندارند و موضوعات فرهنگ را چيزهاي ديگر مي‏شمارند.

 

وقتي از متفكران بخواهيم كه كلي‏ترين معارف بشري را طبقه بندي كنند، اكثراً مي‏گويند: فرهنگ، دين،[14] علوم، فنون، هنر، عرفان و فلسفه. حال آن‏كه اين طبقه بندي در نگاه يك دين باور به اين گونه نيست. هر معرفتي در نگاه اول يا حقيقي است يعني ديني است يا كفر آلود است كه جلوه‏هايي از حق را دارد و يا به طور كامل بنياني نادرست دارد. اقتصاد و دين دو مقوله نيست. اقتصاد يا ديني است يا نيست. همچنانكه سياست يا ديني است يا نيست. فلسفه نيز چنين است و شايد عرفان نيز.[15]

بنابراين با چنين نگاهي، ديگر معنا ندارد كه بگويم: «دين و سياست» حتي اين دو، دو روي يك سكه هم نيستند، عين هم‏اند. واژه‏هايي كه براي اين دو ابداع شده بيانگر مباينت نيست و اگر مباينتي هست در حوزه معرفت شناسي است و نه در ماهيت آن دو. در حيطه معرفت شناسي، اين سياست نيست كه از دين فاصله مي‏گيرد يا بدان نزديك مي‏شود و يا با آن امتزاج مي‏يابد، بلكه دين است كه سياست را معنا مي‏كند، همچنانكه باورهاي فلسفي يا خرافه آلود كفرآميز نيز آن را معنا كرده است و مي‏كند. اين مغالطه‏اي كه بسياري مرتكب شده‏اند كه «سياست علم است و دين اعتقاد. سياست را عالم تئوريزه مي‏كند و دين را پيامبران به كرسي مي‏نشانند»، اينها جملات درستي است اما در يك سطح نازل و با غفلت از اين نكته كه علم سياست يكي از معارف سياسي است و نه همه سياست.[16]  سياست گاه از منظر علم سياست ديده مي‏شود و گاه از منظر فقه، كلام و فلسفه. همچنانكه دين نيز مي‏تواند از منظر سياست ديده شود. با اين حال در حوزه انديشه سياسي كه باورهاي فلسفي مرتبط به اداره امور جامعه را شامل مي‏شود، به نحوي دين و سياست تفكيك شدني است ولي نه به معناي تفكيك عيني در عمل، بلكه تفكيك ذهني براي شناخت بيشتر. دلايلي كه حضرت امام(ره) براي تفكيك ناپذيري دين از سياست عرضه كرده‏اند، آنقدر ساده و عيني است كه هر بي‏سوادي نيز به راحتي مي‏تواند آن را دريابد؛ مثلاً اين‏كه چگونه مي‏توان تصور كرد كه احكام اجتماعي اسلام مانند قصاص، حدود، ديات و جهاد بدون تدبير سياسي اجرا شود.

 

3 - در انديشه سياسي معظم‏له، وجود حكومت، امري قهري است. در نگاه ايشان جامعه بدون حكومت، وجود عيني ندارد. نه در گذشته چنين بوده و نه در آينده چنين خواهد شد. تجمع افرادي حتي در يك كوره ده دور افتاده منجر به تأسيساتي هر چند ابتدايي براي اداره امور مي‏گردد. بشر در آينده نيز به رغم هر پيشرفتي در تأسيسات اجتماعي كه منجر به كم رنگ شدن حاكميت حزب، صنف، گروه و فرد شود، هرگز نخواهد توانست وجود حكومت را نفي كند. البته ايشان در زمينه اخير سخني نگفته‏اند يا اگر فرموده‏اند نديده‏ام اما به حصر عقل، در انديشه سياسي ايشان تصور جامعه‏اي بدون حكومت، حتي در آتيه‏اي دور، جايي ندارد. زيرا تمام مسلمانان جهان به جامعه امام زماني معتقدند و شيعيان به طور بسيار دقيق و مشخص نام حاكم را نيز مي‏دانند. بنابراين كسي كه معتقد است، جامعه بشري در نهايت به سوي كمال خواهد رفت تا آن‏جا كه حكومت حضرت مهدي (ع) را با تمام وجود پذيرا شود، ديگر تصور جامعه بي‏حكومت براي وي تصوري در خيال خواهد بود. اما اين‏كه آيا حكومت آن زمان، شباهتي به حكومت‏هاي گذشته و فعلي دارد يا نه؟ سؤالي است كه ايشان پاسخ نداده‏اند، مگر در شعر و غزل كه به گمان من قابل استناد است ولي به دليل آن‏كه فعلاً جامعه علمي نمي‏تواند آن را در حوزه معرفت سياسي راه دهد از ذكر آن خود داري مي‏كنم. با اين وصف به اين بيت بنگريد:

 

كرده خلوت با جوانهاي سحابي در گلستان‏

 

رفته در يك پيرهن با يكدگر چون جان و جانان‏

 

من گزارش را نمي‏دانم دگر آن‏جا چسان شد[17]

اگر قائل باشيم كه رد پاي انديشه را در ابياتي كه خلوت انسان است، مي‏توان به خوبي پي‏جويي كرد؛ آنگاه اين مسمط بيانگر آن است كه وي حكومت حضرت مهدي(ع) را از انواع حكومت‏هايي كه بين حاكم و تابع رابطه بر قرار مي‏كند، نمي‏داند بلكه جامعه را در خلوت گلستان تا امتزاج و آميختگي در يك جامه مي‏پندارد. گويا در حكومت مهدي(ع) جانها يكي مي‏شود، چيزي كه در حكومت خود او نيز در سطوح بسيار نازلتري وجود داشت. زيرا او در نگاه عاشقانش حاكم نبود و ديگران تابع. او ارادتمندان را به خلوت خود مي‏آورد، به سينه خود مي‏چسبانيد و از گرماي انديشه‏اش گرمشان مي‏ساخت.

 

4 - اصل تأسيس حكومت اسلامي در انديشه سياسي ايشان، امري واجب است اما نحوه تشكيل آن در حوزه آراي سياسي ايشان بود؛ نه در انديشه سياسي. به همين لحاظ نحوه تشكيل حكومت اسلامي در ايران را، به رأي گذاشتند؛ نه اصل تشكيل را. اين‏كه فرمودند: جمهوري اسلامي نه يك كلمه بيش و نه يك كلمه كم، اشعار به اين معنا ندارد كه حكومت اسلامي مي‏خواهيم يا نه؛ به اين معنا دلالت دارد كه آيا نحوه حكومت اگر جمهوري اسلامي باشد مورد رضايت مردم است يا نه. اما اين‏كه چرا فقط آري يا نه، حوزه‏اش حوزه انديشه سياسي نيست، بلكه از تحليل شرايط سياسي جهان و گروه‏هاي سياسي ايران ناشي مي‏شود و در حقيقت يك عمل سياسي مبتني بر تحليل